هفت روز عاشقی

سر چارلز چاپلين :
بخاطر هنر مي توان لخت و عريان بر روي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت ، اما هيچ چيز و هيچ كس ديگر در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر آن عريان كند ، برهنگي بيماري عصر ماست و من پيرمردم و شايد حرفهاي خنده آور مي زنم ، اما به گمان من تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست مي داري . به هر حال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعة جزيره لختي ها مي شود .

برای خواندن بيوگرافی کليک کنید
نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |



سلام

امروز دو مطلب تازه داريم

شعر خانم شريف نژاد
و
مطلبی درباره مدونا


نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/۱۳ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


ر
فاطمه شريف نژاد

گفتی مسيح ام
باور می کنم که زنده می کنی
مادرم را
حوا ! توکه اشتباه نمی کردی ؟
اين آئورای سرگردان
ودستی که برای هابيل
تکان می دهی
آدم هم وقتی
کنار شومينه می نشيند
آتش را نمی بيند که
حوا حلول می کند و
قابيل را
صدا می زند.

نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |

قسمت اول

نويسنده : BILL HOLDSHIP


مدونا اين هنرمند موسيقي از سال 1980 با واقعيت صدا زده شد . او را مي توان يك پديده نادر ناميد . مدونا همانند طلاي سفيد ي است كه به زحمت پيدايش كرده اند. همانند گلي است كه در ميان تيغها رشد كرده است . او هرگز پژمرده نشد . او دائما قادر بوده كه از لابه لاي تيغها بيرون بيايد. او اولين بار با شايستگي تمام توسط شركت LP فراخوانده شد . او از خود استعدادي باور نكردني ارائه نمود . صدايي كه تا به حال موسيقي پاپ به خود نديده بود . صدايي دلچسب كه همه طرفداران پاپ را تكان داد و همه اين سئوال را از خود مي پرسند :
اما آيا او ممكن است در موسيقي فاقد چيزي باشد؟
در همان اوايل مدونا ضربه اي سخت از سوي بازاريابان و رسانه هاي تبليغاتي متحمل گشت . همه مي دانستند كه نبوغ مدونا هم رد موسيقي و هم در تبليغ بسيار شايسته است . از اين رو از وي سؤاستفاده هاي بسياري كردند. استفاده هاي نادرست از هنر او ، مدونا را تبديل به زني جاه طلب نمود. به صورتي كه در همان زمان تا كنون از وي بعنوان جاه طلب موبور ياد ميشود .
مدونا از سال 1990 به بعد به سفرهاي خارجي مختلفي رفت . درآن دوران شايد همه از او بعنوان بزرگترين ستاره موسيقي پاپ نام مي بردند . مدونا از آنجا كه بسيار الويس پريسلي را تحسين و تقدير مي كرد به نام او به انجام امور خيريه پرداخت . ولي رسانه ها از او بعنوان آفتاب پرست هنري نام بردند و نوشتند كه او دائما در احياء كردن نام خودش اين نقشها را ايفا مي كند .؟؟
مدونا تقريبا يك زن همه كاره است !! او دائما مي خواهد برچسب هاي متفاوت از ديگران برخود بچسباند ؟!! اوزني خود مدارانه است كه به ابتذال كشانده شده ؟‌ به او دلقك ارتباطات لقب داده اند. مدونا سه بار ازدواج نمود ولي ازدواج طوفاني او با سن پن بود . مدونا در همان زمان صاحب دختري شد كه به مشهورترين كودك روي زمين شهرت يافت .
درهر حال در 1997 از بركت بازي كردنش در فيلم WEBBER ANDREWLLOYD و BROADWEAY وKAND و EBB و شيكاگو و گلها او را همچنان معروف نگاه داشته اند. مدونا با استعداد ويژه اي كه در خود داشت مي توانست فرا سوي چيزي كه بود برود ولي با سوءاستفاده هايي كه از او شد او را تبديل به دلقكي نمود كه دائما نقشهايش اهانت آميز بود و عامه مردم هم فقط بدليل اينكه مدونا آنرا اجرا مي نمود تمام اهانت ها را مي پذيرفتند .

قسمت دوم نوشته را در تك درخت بخوانيد .



نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |



مجيد بالدران





من نيستم
آينه، ويران است

پاره‌هاي برف
خواب درخت زردآلو مي‌چينند
و دست و روي باغچه را
ليف مي‌كشند.
شب
آرام
آرام
مي‌لرزد
از پشت شيشه‌ها
كلاغان بدشانس
به جاي خالي صابون
التماس مي‌كنند.
81

نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٥ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


حميد رمضانپور

نيك كارتر را اكثر آناني كه با موسيقي آشنايي دارند مي‌شناسند. او پسري است پر شور و جنبش كه در تمام آثارش اين شور و هيجان كاملا مشهود است. از او اخيرا آلبومي به بازار آمده كه پر فروش‌ترين آلبوم ماه شناخته شده است.

تعريف هنر از ديدگاه خودتان چيست؟

من فكر مي‌كنم كه هنر را

برای خواندن ادامه گفتگو کليک کنيد .


نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٥ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |

حسن لطفی
«آب»
مادر مي‌گويد: نمي‌دانم خواب بوده‌ام يا بيدار، اما مي‌دانم يكي كه شبيه هيچ‌كس نبود روبرويم ايستاد و گفت: فردا برف مي‌بارد»برف هم باريده بود. گفت: پاي برهنه به پشت بام مي‌روي.» رفته بود. رو به آسمان دراز مي‌كشي و دهانت را باز مي‌كني تا قطره درشت برفي روي زبانت بنشيندÄ
نشسته بود و همان‌طور كه آن شبح گفته بود آب بي‌وقفه از گلويش پايين رفته بود. شب كه پدر به خانه آمده بود پاهاي مادر هنوز خيس بود و از پيراهن تنش آب مي‌چكيد. مادر كه هنگام راه رفتن رد پاهايش روي فرش مي‌ماند آن‌قدر نگران بود كه نمي‌دانست چه بگويد. پدر نگراني او را فهميده بود اما حرفي نزده بود. مادر هفت شبانه‌روز آبي ننوشيده بود و روز هشتم براي پدر تعريف كرده بود كه انتظار بيست‌ ساله‌شان به پايان رسيده است. نه ماه ديگر كه من به دنيا آمدم، مادر بدون آن كه با كسي مشورت كند نام سياوش را برايم انتخاب كرد.
«باد»
صدا مي‌رود و مي‌آيد و باد نام سياوش را به كوه روبرو مي‌كوبد و برمي‌گرداند سياوش، سياوش سياوش مرجان مي‌چرخد و انگار با صداي خودش كه آرام و آرام‌تر مي‌شود قرار گذاشته باشد تا صدا مي‌رود، مي‌‌ايستد شنيدي؟ سياوش بدون توجه به او مدادش را روي كاغذ مي‌كشد و طرحش را تكميل مي‌كند. خوب شد؟ مرجان چشم‌هايش را ريزتر مي‌كند تا از آن دور كاغذ را بهتر ببيند چيه اين؟ سياوش كاغذ را به طرف خودش برمي‌گرداند. خطوط روي آن هيچ شباهتي به كوه روبرويش نداشت. همه اين‌ها كه مي‌گويي توي ذهن تو است. سرهنگ گفته بود و اسبش را حركت داده بود. مگه فرقي هم مي‌كنه، براي من برهنه چيز مهم است. سرهنگ خنديده بود و طوري كه مرجان و مادرش نشوند گفته بود. براي من هم!» و به صفحه شطرنج نگاه كرده و چشمكي زده بود. سياوش فيلش را بلند كرد و گذاشت جلوي اسب و انگار تازه منظور سرهنگ را فهميده باشد سرخ شد و حرفش را اصلاح كرد منظورم از برهنگي ذات ...» سرهنگ با خوشحالي رخش را كوبيد به فيل و آن را پرت كرد روي زمين حواست كجاست!» مرجان با خنده مي‌گويد: به حرف‌هاي تو فكر مي‌كنم» سياوش مي‌گويد: وقت راه رفتن فكر نكن، مواظب باش با سر روي سنگ‌ها نيفتيÿ سنگ لغزيده بود و مرجان فرياد كشيده بود. سياوش برگشته بود دست‌هاي سفيد و كشيده او را ديد كه به طرفش دراز شده، دست‌ ها را گرفته بود. نوك انگشتان سياوش كه روي دستان مرجان نشست دختر احساس كرد گرماي شديدي وارد تنش شدند. تب داري؟ سياوش دست راستش را از دست او بيرون آورد و روي پيشاني گذاشت نه!» مرجان دست چپ او را محكم‌تر گرفت و دست آزادش را روي پيشاني برآمده او گذاشت، داغ بود. يعني تو هميشه همين‌طوري؟»
«چطوري؟»
«مثل بخاري روشن سياوش خنديد.
سرهنگ گفته بود چنان توي گوشش بزنم كه برق از چشم‌هايش بيرون بزند و خنده را براي هميشه فراموش كند?. زده بود، محكم هم زده بود، اما سياوش خنده را فراموش نكرد. از در كه وارد شد مرجان را نديد با منشي سلام و عليكي كرد و داخل اطاق كارش شد. مرجان برخواست و دنبالش رفت. آمده‌ام بابت ديروز ...» سياوش خنديده بود. فراموش كنيد، من هم فراموش كردم. همه توهين‌هاي پدرتان را ديروز توي كوه جا گذاشتم مرجان ناباورانه نگاهش مي‌كرد.
«راست مي‌گويم، مي‌دانيد جمعه هر هفته دق دلي از دنيا را مي‌كوبم به سنگ‌هاي كوه بيرون شهر. امتحان كنيد، جواب مي‌دهد، داد بزنيد، داد!»
مرجان فرياد زده بود و باد فريادش را چرخانده بود. سياوش پرسيد: نگفتي؟ مرجان با خنده گفت: چند تا خط كج و معوج سياوش كاغذ را برداشت و توي باد گرفت و بعد فريادي كشيد كه مرجان گوش‌هايش را گرفت يك نفر كه فكر نمي‌كنم بشناسيدش يادم داده هر وقت كه دلم پر است به كوه بروم و آنجا داد بزنم. مي‌گويد باد درد آدم را مي‌برد و آدم غمباد نمي‌گيرد» مرجان مي‌خندد و مي‌چرخد. سياوش مهره سربازش را يك خانه ديگر جلو مي‌برد و طوري به سرهنگ نگاه مي‌كند كه مرجان نيز متوجه شادي او مي‌شود. سرهنگ بي‌توجه‌ اسبش را جابه‌جا مي‌كند. سياوش خوشحال سربازش را به خانه آخر مي رساند حالا، آقا سرباز مي‌شه وزيرX وزير سياهرنگ را از روي زمين برمي‌دارد و جاي سرباز مي‌‌نشاند. سرهنگ كه منتظر اين لحظه بود به يكباره قيافه جدي و فكورش را از دست مي‌دهد و اسبش را برمي‌دارد و مي‌گذارد جلوتر كيش!» سياوش متحير نگاهش مي‌كند نخوانده بودي؟ÿ سياوش شاه را يك خانه عقب مي‌كشد و وزير سياهرنگ را مي‌بيند كه اسب سرهنگ دوباره بر روي فروش مي‌اندازدش. اين كار را نكنيد، آبروي آدم را مي‌بريد» سرهنگ هميشه وقتي اين جمله را از مرجان مي‌شنود مي‌خندد و چيزي نمي‌گويد. اما آن روز كه مجله نامه را مي‌خواند و اشك مرجان را ديد توجه‌اي به حرف او نكرد مي‌گفت چنان توي گوشش بزنم ...» زده بود. محكم هم زده بود و صورت سياوش را سرخ كرده بود. مرجان گفت: آبرويم رفت، سرهنگ هنوز عصباني بود. مگر اين پدر سوخته آبرويي هم براي تو و دوستانت گذاشته بود؟، آقاي عميدي مي‌گفت قصدش من بوده‌ام، خواسته مرا خراب كند وقتي پيشنهاد برگزاري نمايشگاه را به مرجان و دوستانش داد حرف ديگري مي‌زد مي‌گفت: كار خوب، خوب است، دوست و دشمن تعريفش مي‌كنند» روزي كه سياوش به تماشاي نقاشي‌هاي آنها آمد هر پنج نفرشان توي نگارخانه نشسته بودند و مي‌گفتند و مي‌خنديدند. سياوش كه از كنارشان گذشت، هيچ‌كدامشان او را نشناختند و نمي‌دانستند آن جوان لاغر و استخوان با لبخندي كه به لب داشت صاحب آتيله‌اي است كه عميدي به مسخره نام آتليه آدم‌هاي يخي را روي آن گذاشته است. سرهنگ مجله را پرت كرده بود: حقش را كف دستش مي‌گذارم» مرجان گريه كرده بود. گريه موقوف طوري گفت كه اشك روي گونه مرجان خشكيد. خيال كرده، هنوز جاي سفت نشاشيده!» مرجان از اطاق خارج شده بود تا فحش‌هاي پدر را نشنود: مادر ...» مادر سياوش نگاهش كرده بود دوستش داري؟ نمي‌دانست چه بگويد، احساس مي‌كرد گونه‌هايش سرخ شده: نترس، حرف دلت را بزن گفته بود نمي‌دانم، بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم اگر او نباشد دنيا تمام مي‌شود». مادر خندديده بود. مثل سياوش با چشم و دهان! سرهنگ گفته بود تا كي مي‌خواهيد عاشق و معشوق باشيد، آمديم فردا نظرش درباره تو عوض شد. جواب آبروي چندين و چند ساله من را كدام پدر سوخته‌ مي‌دهد؟» مادر خنديده بود و مرجان را در آغوش گرفته بود بعضي وقت‌ها آن قدر از آدم دور مي‌شود كه نمي‌توانيم باور كنيم پسر خودمان است مرجان از آغوش او در آمده بود و به چهره مهربانش نگاه كرده بود «اگر شما جاي من بوديد چه كار مي‌كرديد» مادر حرفي نزده بود و فقط نگاهش كرده بود. اين كه توي عكسش هم آدم‌ها را مسخره مي‌كند» سردبير، عكس سياوش را گرفته و نگاهش كرده بود: گمان نمي‌كنم» سرهنگ با تكلم گفته بود با دقت بيشتري نگاه كنيد آقا مرجان گفته بود :آبروي مرا نبريد سرهنگ گوش نكرده بود تو بنشين كنارم و حرف هم نزن اتومبيل را جلوي در مجله نامه پارك كردند. پدر آدرس را از توي مجله درآورده بود. داخل كه شدند سلام هم نكردند. كجاست اين پدرسوخته؟ مرجان خجالت زده گفته بود: بابا!» سرهنگ بدون توجه به او تكرار كرده بود گفتم كجاست اين پدر سوخته سردبير آنها را به نشستن دعوت كرد و دستور داد چايي بياورند. حرف كه مي‌زد مرجان را به ياد آقاي عميدي مي‌انداخت :هنر است و سيلقه‌ها» سرهنگ حوصله اين حرف‌ها را نداشت كدام سيلقه آقا، اگر اين به اصطلاح آقا هر چه از دهانش در مي‌آمد به دختر شما مي‌گفت باز هم همين را مي‌گفتيد؟» سردبير حيرت كرد كدام حرف‌ها، نقد است ديگر.» سرهنگ عصباني‌تر شد: من نقد و نسيه حاليم نمي‌شه كاري مي‌‌كنم كه توي همان صفحه صد بار بنويسد كه خوردم.» سردبير جدي گرفته بود :مگر مي‌شود، او هم بخواهد و ما هم بگذاريم مميزي نمي‌گذارد.» سرهنگ گفته بود: غلط مي‌كند» مرجان لب‌هايش را جويد و با دست كت او را كشيد. سردبير گيج شده بود: شما به عكس اين آدم نگاه كنيد، قيافه‌اش هم معصوم است. شماره قبل مجله را به طرف سرهنگ گرفته بود. با خط درشتي تيتر زده بودند. مي‌خواهم دنيا را برهنه كنم و تصوير آن را بر بومم بكشم.»
مرجان باور نمي‌كرد: باور كن راست مي‌گويم» مرجان باور نداشت لشگري با آن نگاه نجيب و حرف‌هاي دلنشين يك چنين نظري داشته باشد.
سياوش ادامه داد: مي‌گويد، تركيب بندي هيچ چيز در عالم به زيبايي تركيب‌بدني بدن برهنه آدم نيست، نقاش وقتي نقاش مي‌شود كه مدل واقعي يك آدم برهنه جلويش ايستاده باشد و او تصويرش را بكشد. مرجان اين حرف را قبول نداشت. ساعت‌ها راه رفتند و درباره آن حرف زدند. آخرش هم هيچ‌كدام حرف آن ديگري را قبول نكرد. مادر سياوش مي‌گفت: حرف، حرف خودش است، چهار سال بيكار بود. هر اداره‌اي كه امتحان استخدام داشت شركت مي‌كرد. جزو نفرات اول هم بود، اما وقتي براي مصاحبه مي‌رفت همه چيز تغيير مي‌كرد. پدرش مي‌گفت: ريش بگذار، مي‌گفت نه، مي‌گفت اقلا دو سه روز ريشت را نتراش. به خرجش نمي‌رفت. درست روز مصاحبه تيغ را برمي‌داشت و مي‌افتاد به جان صورتش. آنجا هم كه مي‌رفت هر چه مي پرسيدند راست مي‌گفت. آخرش يكي از مصاحبه‌كنندگان دادش در آمد كه اين‌قدر راستگو هم خوب نيست!» وقتي مرجان اين حرف‌ها را براي سرهنگ تعريف كرد با تكلم شنيد اين پدر سوخته لنگه تو نيست، فراموشش كن، كله‌اش باد دارد، سر سالم به گور نمي‌برد». سياوش گفته بود برويم كوه، مرجان قبول نكرد. مي‌ترسيد پاهايش سر بخورد و پرت شود توي دره نترس من نمي‌گذارم» مرجان دلش نمي‌آمد دست سياوش را رها كند. از شيب تند كه بالا رفتند سياوش پايه و بوم را روي زمين گذاشت و مشغول كشيدن شد. «تو نمي‌خواهي نقاشي كني، كاغذ هست!» مرجان مي‌خواست از كوه لذت ببرد. صورتش گل انداخته بود و از هميشه زيباتر بود كاش به جاي تمام تابلوهاي نمايشگاه چهره خودت را به ديوار زده بوديد.» مرجان براي يك لحظه از آن همه پررويي حيرت كرد اقلا چهره تو اصله، اصل، اصل كپي نيست مثل تابلوهاي آن نمايشگاه مرجان براي آشتي آمده بود و دوست نداشت بحث به آنجا كشيده شود. تا به حال كسي گفته صورتت به خورشيد مي‌ماند» مرجان پريشان به نقش‌هاي روي ديوار نگاه كرده بود و نمي‌دانست چه بگويد. سرهنگ اگر مي‌دانست او براي عذرخواهي به سراغ سياوش رفته پوست از كله‌اش مي‌كند اما او آمده بود. نظاميه؟ مرجان يادش نيامد سرهنگ خودش را معرفي كرده باشد. از نحوه حرف زدنش پيدا بود، تازه مطمئنم سرهنگ زمان شاه است و هنوز هم به شاه مي‌گويد اعلي‌حضرت» و بعد به مسخره ايستاده بود و سلام نظامي داده بود مرجان نمي‌دانست در حركات و رفتار او چه چيزي هست كه نمي‌گذارد از آن اطاق خارج شود. كيش و مات!» سياوش انگار كه اتفاقي نيفتاده خنديده بود و طوري كه سرهنگ نبيند به مرجان چشمك زده بود وقت رفتن سياوش متوجه بي‌تابي سرهنگ شد. براي آن كه نجاتش دهد گفت: فكر نمي‌كردم شما اين‌قدر مسلط باشيدÿ سرهنگ سرش را بالا گرفت و خنديد و سياوش دندان‌هاي يك دست سفيد او را ديد كه نشاني از پيري نداشت: بابت آن روز معذرت مي‌خواهم!» سرهنگ اين جمله را گفت و آن دو را تنها گذاشت. برگرديم´ سياوش گفته بود. شب از راه رسيده بود و هيچ اعتباري به شيب كوه نبود. سراشيبي تا قهوه‌خانه عباس را دست در دست هم پايين آمدند. به قهوه‌خانه كه رسيدند هوا كاملا تاريك شده بود. عباس چاي داغ را جلوي آنها گذاشت و رفت. بدن مرجان داغ‌تر از آني بود كه گرماي استكان دستش را بسوزاند. تنش گرماي سياوش را در خود داشت مي‌خواهي مدلت بشوم سياوش با مهرباني نگاهش كرد و طوري نه گفت كه مرجان از آنچه گفته بود شرمش نشود بعد هم او را تا خانه برد و وقت جدا شدن به جاي به اميد ديدار فقط گفت: خداحافظ´
آتش:
پدر مي‌گويد مادر عمدا اسم مرا سياوش گذاشته است. نه اين كه قصد آزار او را را داشته باشد. مي‌خواسته خاطره اولين عشق دوران زندگيش را در وجود من زنده نگهدارد. او هم مخالفت نكرده است. مي‌گفت مي‌دانسته سياوش بيست و چهار سال پيش توي آتشي كه ديگران روشن كرده بودند سوخته است. كسي هيچ‌وقت نفهميده بود بنزين را كي و چه وقت توي اطاق او خالي كرده است. حتي ندانسته بودند چرا نتوانسته از شعله‌هاي آتش بيرون بيايد. بدتر از همه هيچ‌كس پي نبرده بود دندان‌هاي سفيد و استخوان‌هاي او كه وقت آب‌پاشي مامورين آتش‌نشاني از زير خاكستر و خاك بيرون آمده و اشك همه را در آورده بود كجا رفته است. مادر مي‌گويد شايد وقت تابش خورشيد همراه بخار قطرات آب به هوا رفته است. پدر به اين حرف او مي‌خندد، اما معلوم است خنده‌اش زوركي است و دوست دارد وقتي مادر به من يا او نگاه مي‌كند كس ديگر را به جاي ما نبيند.»
«خاك»
«جا داري؟ÿ چشم‌هاي زن زيبا است و همين سياوش را بيشتر كلافه مي‌كند، با شرم سرش را به علامت نفي تكان مي‌دهد. مايه، تيله‌چي؟» سياوش با تعجب مي‌پرسد پول؟ÿ زن مي‌خندد، بلند، طوري كه رهگذران متوجه آن دو مي‌شوند پس چي، خيال كردي نذر دارم، نه جانم.»
سياوش دست توي جيبش مي‌كند و كيف پولش را بيرون مي‌آورد. زن با پررويي تمام كيف را مي‌گيرد، اسكناس‌هاي داخل آن را بيرون مي‌آورد و شروع به شمارش مي‌كند دانشجويي؟ü سياوش با اخم نگاهش مي‌كند فرقي دارد؟. پولي كه تو داري براي قدم زدن هم كم است سياوش پول و كيف را از دست او مي‌گيرد و به راه مي‌افتد. چند قدم كه مي‌روند زن كنارش راه مي‌رود: راست گفتي كه مي‌خواهي فقط عكسم را بكشي؟ سياوش مي‌ايستد مي‌خواهي قسم بخورم؟Ä زن مي‌خندد قبول ولي بدون سر? سياوش پوزخند مي‌زند نكنه، مي‌ترسي بشناسنت؟´ زن خنده‌اش را با پوزخند جواب مي‌دهد نه كه نمي‌شناسن» سياوش براي اولين بار به دور و برش نگاه مي‌كند. براي يك لحظه خيال برش مي‌دارد چشم‌هاي نگران مرجان به آن دو خيره شده. تكليف ما را روشن كن، چه كاره‌ايم؟ سركار؟Ä سياوش از ترديد بيرون مي‌آيد خب، كجا برويمÿ خانه ما، فقط سر راه بايد يك حب ترياك بگيريمÄ سياوش باورش نمي‌شود. براي مادرم بابت اجاره خانه، در ضمن يك عروسك ارزان هم بايد براي دخترم بخريم سياوش مي‌ايستد نترس، شوهر ندارم، گور به گور شده. ترياك را خود زن مي‌خرد. از پارك سر راه، پولش را از سياوش مي‌گيرد و به مرد سياه‌چرده‌اي مي‌دهد كه با رشك و ترديد به سياوش نگاه مي‌كند. مغازه عروسك فروشي شلوغ است. زن عروسك‌هاي مختلف را امتحان مي‌كند، عروسك ارزاني را برمي‌دارد. سياوش پول را مي‌دهد و به راه مي‌افتند حتما دخترت، دو سه‌هزار تايي عروسك دارد.» زن متوجه منظورش مي‌شود تازه آمده پيش من، قبلا خانه
پدر شوهرم بود.» سياوش اصراري به شنيدن داستان زندگي او ندارد. با زن راهي خانه خودشان مي‌شوند. براي برداشتن بوم و قلم داخل خانه مي‌شود و زن سر كوچه مي‌ماند. پدر و مادرش خانه نيستند. مادر پيغام گذاشته كه شب را خانه مادر بزرگش مي‌مانند. ويرش مي‌گيرد تابلوي زن را توي اتاق خودش بكشد اما فكري موذي باعث مي‌شود نظرش را عوض كند. بوم را برمي‌دارد و از خانه خارج مي‌شود. زن كنار پياده رو ايستاده و با مردي صحبت مي‌كند. سياوش كه مي‌رسد زن از مرد جدا مي‌شود: كجايي بابا؟ اگر ديرتر آمده بودي، رفته بودم.» سياوش به مرد نگاه مي‌كند كه پشت به آنها خميده دور مي‌شود: آره، با همين! پول بيشتري مي‌داد، مشتري هم بود، اما حيف كه دلم برات سوخت سياوش احساس مي‌كند حالت تهوع دارد. خودش را به جوي كنار خيابان مي‌رساند. اما چيزي بيرون نمي‌آورد نجسي خوردي؟Ä زن پشت سرش ايستاد. سياوش دستش را از درخت برمي‌دارد نجسي؟!» تا به خانه زن برسند اين جمله ورد زبان هر دوي آنها است. مي‌گويند و مي‌خندند. به خانه زن كه مي‌رسند پاهاي سياوش سست مي‌شود بفرما، اين هم كاخ ما!» وارد كه مي‌شوند ابتدا پيرزني را مي‌بينند كه گوشه‌اي نشسته و آلبوم عكس جلويش را ورق مي‌زند. زن حبه‌ ترياك را به طرف او پرت مي‌كند و دست سياوش را مي‌كشد و او را با خود به داخل اطاقي ديگر مي‌برد. سياوش به محض ورود متوجه دختري مي‌شود كه گوشه اطاق به خواب رفته است. زن رد نگاه او را دنبال مي‌كند دنيا دخترمه، اسمش را باباش انتخاب كرده! قشنگ است، نه؟ سياوش سرش را به علامت تاييد پايين مي‌آورد و سه پايه و بوم را روي زمين مي‌گذارد. دست زن به طرف دكمه مانتوي نويي كه به تن دارد مي‌رود و آن را باز مي‌كند. سياوش نگاهي به دنيا مي‌اندازد و سرش را پايين مي‌گيرد نترس خوابش سبك نيست » سياوش سر به زير مي‌ماند و زماني سرش را بالا مي گيردكه زن برهنه روي زمين نشسته و نگاهش مي‌كند. دستش به طرف قلم مو مي‌رود آن را برمي‌دارد درون رنگ مي‌زند و بعد روي بوم مي‌كشد . خاك پخش روي هوا به قلم مو مي‌چسبد و همراه رنگ قهوه‌اي روي بوم مي‌لغزد و تن برهنه زن روي بوم شكل عجيبي پيدا مي‌كند .
«آب، باد ، خاك ،آتش»
مرجان مي‌گويد « تو به اين چند خط كج و معوج مي‌گويي كوه؟ سياوش به كاغذ توي دستش نگاه مي‌كند، كوه روي آن طبيعي‌ترين كوه عالم است كه در باد تكان مي‌خورد.كاغذ از دست سياوش رها مي‌شود و توي هوا چرخ مي‌خورد. مادر مي‌گويد«اگر مي‌خواهي عروس من بشوي بايد از روي آتش بپري » مرجان از روي بوته‌هاي خشك كه گر گرفته‌اند مي‌پرد و مي‌گويد سرخي تو از من، زردي من از تو » سياوش مي‌خندد و به لباس‌هاي مرجان نگاه مي‌كند كه شعله‌هاي آتش از آن بالا مي‌رودو تنش را برهنه مي‌كنند. سياوش روي بوم مرجان را مي‌كشد كه شكل آتش شده است و ديگر خودش نيست .
سرهنگ مهرهاي شطرنج را مي‌چيند و بوم و سه پايه را از جلوي سياوش برمي‌دارد .« سياه يا سفيد؟ÿ سياوش منتظر است تا ابر آسمان ببارد و باران ميز و مهرها را خيس كند تا مجبور نشود با سرهنگ بازي كند . سرهنگ گرد روي مهرها را تكان مي‌دهد و مهرهاي سياه را جلوي سياوش مي‌چيند.« شروع كردم!سرباز سفيد را دو خانه جلو مي‌برد. سياوش به هياهوي توي كوچه گوش مي‌دهد . دختران جوان از روي آتش مي پرند.
«كيش!» دست سياوش به طرف وزير سياه مي‌رود . سرهنگ اسبش را از روي صفحه شطرنج برمي‌دارد . مات!» باران شروع به باريدن مي‌كند . آتش توي كوچه خاموش مي‌شود و بوي گل توي كوچه و خيابان مي‌پيچد .
پاييز 81 ــ قزوين


نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٥ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |



بهمن فرمان آرا، کارگردان متفکر و نامدار سينمای ايران در نامه ای خطاب به احمد مسجد جامعی وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی، به دست اندازهايی که بر سر راه اکران فيلم او خانه ای روی آب ايجاد شده، اعتراض کرده و نوشته است سرنوشت اکران عمومی فيلمی که از وزارت ارشاد پروانه ساخت و آنگاه پروانه نمايش گرفته و در جشنواره فيلم فجر، کارگردانش از دست وزير ارشاد سيمرغ بلورين بهترين فيلم را دريافت کرده، در دالان های پيچ در پيچ ملوک الطوايفی فرهنگ اين سرزمين نامعلوم است.

فرمان آرا در نامه خود ياد آور شده است
نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٤ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |

نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٢ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |



مجيد بالدران
و
ترانه هاي سرزمين آفتاب
ترانه‌هاي سرزمين آفتاب، منتشر شد.



به گزارش هفت، مجموعه‌ي نقد "ترانه‌هاي سرزمين آفتاب" كه با طرح جلدي از يك دختر ژاپني در مراسم چاي (يكي از آيين‌هاي باستاني ژاپن) به چاپ رسيده، اولين مجموعه‌ي نقد شعر معاصر است كه توسط يكي از نويسندگان قزويني به بازار كتاب ارائه شده است.
در 12 مقاله‌ي اين كتاب كه به قلم مجيد بالدران طي سال‌هاي 74 تا 80 نوشته شده، بيشترين گرايش به شعر دهه‌ي هفتاد ديده مي‌شود؛ ضمن آن كه اشعار تعدادي از شاعران دهه‌ي چهل و پنجاه، همچنين مقايسه‌ي تطبيقي هايكو و هسا شعر، اشعار تعزيه و يكي از فصل‌هاي هزار و يك شب مورد نقد و بررسي قرار گرفته است.
طرح جلد، كاري مشترك از زهرا شريف‌نژاد و شهاب اشتري است. چهارمين كتاب منتشر شده از مجيد بالدران توسط انتشارات دلوار تهران در 2000 نسخه شمارگان 150 صفحه حجم و 1100 تومان بهاء به چاپ رسيده و از اوايل هفته‌‌ي آينده در كتاب‌فروشي‌هاي معتبر استان قزوين به مخاطبان ارائه مي‌شود.

نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |



حميد رمضانپور





بعداز اينكه برقهاي سينما خاموش ميشود و تبليغات فراوان يكي پس از ديگري مي گذرد ، برروي پرده وصله پينه خورده سينما فيلم از سياهي شروع ميشود . برخلاف فيلمهاي ديگر بدون تيتراژ شروع ميشود . شروع جالبي به نظر مي آيد ؟ درست شبيه انقلاب ما !!!

يك

داستان ، داستان دختري است بنام ميترا ( رويا نونهالي ) دانشجوي رشته مامايي . او به جرم قتل به زندان افتاده است ؟
به تعبيري ديگر مي توانيم او را به يكي از دانشجوياني مثال بزنيم كه به نوعي در انقلاب نقش موثري داشته اند ، ولي به دليل برخي تكليفات و خواسته هاي نداشته دست به چنين انقلابي زده است . ميترا نمي خواهد كه هركه از راه رسيده و منم مي گويد تكليف مشخص كند. او انقلاب كرد تا كاستيات زمان گذشته برطرف شود. ميترا نماد گروهي از مردم است كه مي خواهند حق باشند. در هر حال مي توان نوزادي كه او باعث بدنيا آمدنش شده است را نماينده مردم تصور نمود و مردي را كه او به قتل رسانده است را حاكم سرخود و جاه طلب نمود و …

دو

قصه ، قصه دختري است بنام پگاه ( پگاه آهنگراني ) دختري كه به نوعي او را مي توان مثال به نوجواناني آورد كه در انقلاب تاثير داشته اند ولي نه بعنوان انقلاب كننده ، بلكه بعنوان تماشاگر!! نه بعنوان قبول كننده انقلاب ، بلكه بعنوان كسي كه اختياري از خود ندارد و درست مثال پگاهي كه براي انتخابات دوم خرداد كتك خورد و شايد نامگذاري پگاه به خاطر همين باشد ؟‌؟ دوره زماني آنرا مي توان سالهاي 1357 الي 1359 دانست و …


سه

روايت ، روايت دختري است بنام سحر ( پگاه آهنگراني ) دختري كه ميتوان او را به دوران جنگ مثال زد . مي توان به كشورمان نگريست و تجاوز بيگانگان را در سحر تماشا نمود. مي توان اعتياد سحر را به مسائل به جا مانده از جنگ مثال زد . مي توان اصلاح و تربيت سحر را در زندان به سالهاي سازندگي تشبيه نمود و ...

چهار

حفيفت ، حقيقت نسل سوم است . نسلي كه نسل تغيانگر است . نسلي كه در دوران انقلاب به دنيا آمده اند و به خاطر همين تقارن به نسلي تبديل شده اند كه مقاومت را شنيده اند و همين شنيدن باعث گشته تا سر سخت و زيرك در بيايند. زور براي نسل سوم بي معناست ، گرچه به او زور مي گويند ولي بالآخره به نوعي تلافي مي كند . او نه تنها نمي گذارد به اصطلاح در زندان بماند بلكه به بند درآمدگان قبل را نيز با خود آزاد مي كند . نماد اين حقيقت سپيده است ، دختري كه سالها قبل از حالا درون زنداني كه در آن است توسط ميترا بدنيا آمده است . ميترايي كه ...

پنج

داستان ، قصه روايت گونه حقيقت است كه همه آن درون دستان خواهر طاهره ( رويا تيموريان) است . زندانباني كه در ابتدا شور و حال جواني به او چشم بندي ميدهد كه عواطف و بودنها را نديد بگيرد. نديدي كه باعث شد تا انتها به خستگي نه چندان شايسته و بلكه به فضاحت صددرصد دچار شود. او نماد برخي از انقلاب كننده ها ست كه دچار خود بزرگ بيني شدند و جاه طلبي آنها را كور نمود و مردم را آدماني خوار به حساب آورد و فقط مي دانست كه من ، من ، من ...


شش

در كل مي توان بدينگونه نوشت كه زندان زنان نماد كشور است كه قبل از انقلاب به تباهي كشانده شده بود و زنان زندان را به قيام كنندگان و انقلابيون مثال زد . در ابتداي فيلم خواهر طاهره به حاي حاجي ؟! بعنوان رئيس زندان معرفي مي گردد. دقايقي بعد ميترا و پگاه ابراز وجود مي كنند . ميترايي كه همچون خواهر طاهره در انفلاب حضور داشته و اين از گفته خواهر طاهره پيداست :‌ آگر تو دانشجو بودي ، منم بودم ؟!! و … فيلم مي گويد كه ملت است كه دولت را مي سازد و در آخر دولت است كه ملت را يكدل مي كند و نكته مهم دولت بايد مردمي باشد ؟؟؟
همانطوريكه خواهر طاهره به مرور توسط زندانيان من جمله ميترا آرام مي شود زندانبانان ديگر هم مي كوشند به هر نحوي با زندانيان كنار بيايند. آنجا كه دولت ( رندانبانان ) مواد و سيگار را به ملت ( زندانيان ) ميرسانند ، ميتوان فيلم را نوعي نقد اقتصادي جامعه بشمار آورد و ...

هفت

در جايي از فيلم كه در زير قيچي سانسور گم شد ، جايي ست كه خواهر طاهره در حال باز ديد از وسايل جمع شده زندانيان است . همه وسايل جلوي رويا ريخته شده است و در آخر رويا وسايل آرايشي را مي بيند و يكي را برميدارد و خود را آرايش مي كند !! كه البته اين همان تغييرات زماني است كه همه را دچار تحول ميسازد كه طاهره يكي از اين همگان است. البته علاوه بر طاهره همه زندانيان همچون زمان عوص ميشوند . همان طور كه بيرون زندان دچار تغييروتحول شده است و ميشود . همانند اين مثال كه انقلاب ميشود ، جنگ ميشود ، صلح ميشود ، دوران سازندگي در مشكلات اقتصادي گم ميگردد . بي تفاوتي حكم فرما ميشود و در آخر اكثريت است كه توسط اقليت كوبيده و هدايت ميشود و ...

هشت

نخود نخود هر كه رود خانه خود

دهه شصت است و مردم همه نگران از وضع موجود داخلي با دشمنان خارجي مواجه مي شوند. پگاه به دستور خواهر طاهره منع ميشود تا ديگر با ميترا نگردد ؟!!!!!!

براي آش نخود و لوبيا با هم مخلوط ميشود

دهه هفتاد بود كه مردم در دورا ن سازندگي يكي بودند ، ولي وضعيت بد اقتصادي آنها را جدا نگه ميدارد و آنان كه ... هستند از ديگران سوءاستفاده مي كنند .
زندانيان از سحر سوءاستفاده مي كنند ؟!!!!!!

آش وحشت ؟ هرچه داري براي آش بياور

دهه هشتاد مي شود و سالي كه احتياج روحي و رواني مردم تامين نمي شود . درعين حال برخي مي كوشند تا ميخ را برسنگ بكوبند و چقدر سخت است ؟؟ همانند لحظه اي كه مامور به دنبال سپيده با صورتي زخمي مي آيد و او را نمي يابد و همه زندانيان خوشحالي مي كنند.

نه و ده

شايد كه نه مطمئنن فيلم زندان زنان را ديده ايد . فيلمي جسورانه از منيژه حكمت ، كه ساخت اولين فيلمش را اينگونه تجربه مي كند . او ميداند و ميگويد كه زندان زنان دائما در حال تكثير شدن ققنوس وار هستند و اين همان اشتباهي ست كه از اول، پايه اش كج نهاده شده است . از سالي كه ..

فيلم ميگويد كه اين ديوار كج تنها و تنها بر سر مردم ويران مي شود . مردمي كه خود مصالح اين ديوار را تهيه نموده اند ولي كو معمار ماهري كه ... كو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندان زنان فيلمي است سياه ، كه كارگردان دائما به هر دري ميزند تا روزنه اي بيابد و نقطه نوري را بتاباند . در جايي كه نقطه اي هم پيدا ميشود به سراغش نمي رود ، چون آن نقطه سرابي بيش نيست . خانم حكمت براي اينكه به تماشاگر حس تجسمي خود را بقبولاند، پاي خود را از زندان فراتر نميگذارد و فقط در نمايي كه ميترا مي خواهد بيرون برود را از داخل نشان ميدهد. از داخلي كه آرامتر از بيرون است . بيروني كه شلوغ است و بي انتها و نا آرام !! زندان زنان فيلمي است كه از هر كجا مي توانست شروع شود و به هركجا كشانده شود تا بي نهايت و...


اين فقط يك نوشته است

نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٢ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |




فاطمه شريف‌نژاد





مي‌گويد؛ ساعت يك؛ ولي مي داند كه يعني از آن ساعت به بعد بايد منتظر آمدنش باشد. بعد از ده روز، امروز صبح دقيقا ساعتي كه مي‌داند او نمي‌تواند با تلفن صحبت كند، زنگ مي‌زند، ساعت پرواز را مي‌گويد؛ زن فقط حالش را مي‌پرسد و او سفارش غذا مي دهد و اينكه ممكن است به همراه همكارش بيايد.
تا پنج دقيقه ديگر ساعت اتاق پذيرايي 12 ضربه مي‌زند. او از پنجره آشپزخانه خم مي‌شود و اطمينان پيدا مي‌كند يك ساعت وقت دارد تا سالاد شيرازي درست كند؛ هويج سوپ را خرد كند و ته چين مرغ را داخل فر بگذارد. روبه‌روي آينه بايستد و به عكس گوشه آينه نگاه كند تا چهره مرد كه حالا روبه‌رويش لبخند مي‌زند را به خاطر آورد.
مرد از سفر برمي‌گردد حتماً پوستش تيره شده با ريش نتراشيده چند روزه. تصوير گوشه آينه به نظر زن غريب مي‌آيد.
عكس را داخل كشو مي‌گذارد؛ عطر سردش اتاق را دور مي‌زند روي گونه‌اش مي‌نشيند.
o
فر كه آهنگ مي‌زند او به طرف تلفن مي‌رود و گوشي را برمي‌دارد به خيال اينكه مرد از فرودگاه زنگ مي‌زند؛
ــ الو
ــ سلام
ــ تويي، سلام، چطوري؟
ــ سركار نرفتي؟
ــ مرخصي گرفتم، امروز برمي‌گرده، تلفن كرد.
ــ كجا بوده اين مدت؟
ــ حرفي نزد.
ــ تو هم نپرسيدي؟
ــ اگه مي‌خواست خودش مي‌گفت.
ــ برات مهم نيست؟
ــ ميشه مهم نباشه، هر كي ندونه، تو كه مي‌دوني وضع حال ما رو.
ــ آره، آره، اما …
ــ دستور داده، همه چيز خوب باشه
]اين جمله را آهسته مي‌گويد با دلخوري[
ــ مگه هميشه بده؟
ــ به نظر اون فقط من خوب نيستم.
ــ ببين الان ممكنه پشت خط باشه، غذام تو فره، كاري نداري …
ــ خداحافظ
و زن از راهرو كه مي‌گذرد، قاليچه زير پايش سر مي‌خورد. دستش مي‌گيرد به گلدان بلور روي ميز و گلدان مي‌شكند. فر آهنگ مي‌زند، زن با عجله قطعات بلوري را جمع مي‌كند و لك‌هاي خون دستش را پاك مي‌كند. بوي سوختگي مي‌كشاندش طرف فر، ته‌چين را بيرون مي‌آورد، پرده‌هاي آشپزخانه را كنار مي‌زند مرد فقط رنگ طلايي ته‌چين را دوست دارد.
o
مرد كوسن گوشه كاناپه را جابه جا مي‌كند و فيلتر سيگارش را له جاسيگاري به مي‌كند و لباس زن به نظرش تازه مي‌آيد: جديده؟
زن انگار متوجه نشده باشد به صورت برنزه مرد نگاه مي‌كند و چهره‌اش را غريب مي‌بيند و مي گويد: خوش گذشت؟
مرد: چك را خرد كردي؟
زن زيرسيگاري را كنار مي‌گذارد و ظرف شير را داخل فنجان چاي مرد مي‌ريزد و جواب مي‌دهد: نه ، پول تو حساب نداشت.
گفت، صبر كنيد.
مرد فنجان چاي را نگاه مي‌كند و مي‌گويد: من كي توي چاي شير مي‌ريختم؟
زن فنجان چاي مرد را برمي‌دارد و شيرين مي‌كند، دوباره به صورت مرد نگاه مي‌كند كه بين ريش چند روزه‌اش سفيدي چند تا مو روي چانه‌اش را نديده بود و مي‌گويد: ولي من چاي و شير دوست دارم.
مرد بلند مي‌شود و صداي پاپوش، پر از خستگي مي‌رود تا آشپزخانه؛ سايه اش، فنجان چاي را بر مي‌دارد و پر مي‌كند، روي صندلي كنار پنجره مي‌نشيند و چاي را مي‌نوشد.
زن هنوز منتظر باشد انگار ، نشسته روبه‌روي سايه‌ها مرد از راهرو مي‌گذرد ، چمدانش را تا كنار زن مي‌كشد و روي كاناپه ولو مي‌شود. زن سرد و خاموش، چاي و شيرش را مي‌نوشد و مرد چمدان را بهم مي‌ريزد و بسته‌اي را بيرون مي‌كشد بسته‌ي صورتي رنگ ذهن زن را پر از خاطره مي كند. مرد به لك هاي خشكيده خون روي دست زن نگاه مي‌كند و بسته را به طرفش مي‌گيرد. بسته روي خون‌هاي خشكيده مي‌نشيند و زن مي‌گويد: مث اونوقتا كادوي صورتي.
مرد مي‌گويد: ديگه دوست نداري؟
زن بسته را باز مي‌كند اسم كتاب را مي‌خواند.
مرد مي‌گويد: نداريش كه؟
زن مي‌گويد: پنج سال پيش خوندمش.
مرد چمدان را برمي دارد، سايه‌اش جلوي چشم زن گم مي‌شود
o
ساعت دوازده ضربه مي‌زند، نور اتاق خواب زاويه شده در هال و زن آرام ترانه‌اي را مي‌خواند و فنجان‌هاي چاي را خشك مي‌كند.
مرد روبه روي آينه به عكس زن نگاه مي‌كند و غبارش رابا دست مي‌گيرد. زن دكمه‌هاي ژاكتش را مي‌بندد تند پله‌ها را بالا مي‌رود
مرد مي‌گويد: عوض شدي؟
زن جواب مي دهد: تو غريبه شدي.
مرد عكس زن را از گوشه آينه برمي‌دارد و نگاه مي‌كند: اين ده روزه چكار كردي؟
زن بي تفاوت پرده‌ها را مي‌كشد و جواب مي‌دهد: مث هميشه، زندگي كردم
مرد مي‌گويد: شماره هتلو دوستت بهت داد ؟
زن جواب مي‌دهد: گمش كردم.
مرد عكس زن را روي ميز مي‌اندازد و ساعت را كوك مي‌كند.
o
زن كتاب هديه‌اي مرد را ورق مي‌زند و برگه‌ي سبز رنگ بين آن را برمي دارد. نور اتاق هنوز زاويه شده، زن مي‌خواهد چراغ را خاموش كند كه مرد آرام مي‌گويد: عطرت سرده، به خاطر اين مثل يخ شدي؟
زن كتاب را روي ميز مي‌گذارد و چراغ را خاموش مي كند و روي تخت دراز مي‌كشد.تو عطر گرم بزن، چه فرقي مي كنه.
o
زن پشت چراغ قرمز ترمز مي‌كند و از آينه بغل ، درب آپارتمان را زير نظر دارد. دنده عقب مي‌گيرد و جلوي درب مي‌ايستد. بوق مي‌زند چند بار ممتد. پياده مي شود و زنگ دوم را فشار مي‌دهد. جوابي نمي‌آيد. زنگ طبقه اول را مي‌زند. درب باز مي‌شود. جلوي آپارتمان مي‌ايستد؛ دستش را تكيه مي‌دهد به درب و دست مي‌كشد روي سرخي گونه‌هايش وبه سرانگشتانش نگاه مي‌كند كه انگار سرخي گونه‌ها را گرفته اند. زنگ مي‌زند، ممتد. زن تسليم مي شود، كليد را داخل قفل مي‌اندازد، در باز مي‌شود. مرد دنبالش راه مي‌افتد و بي‌اعتنا به خشم زن مي‌گويد: باز يه سريال جديد داريم.
زن خسته در صندلي فرو مي‌رود و پرده را كنار مي‌زند وبه آسمان نگاه مي‌كند مرد كنارش مي‌نشيند : به من نگاه كن.‌
زن يخ كرده. عطر سردش هنوز در فضا چرخ مي‌زند.
مرد: به من نگاه كن.
زن به آسمان نگاه مي‌كند
مرد: چي شده، نمي خواي به من نگاه كني؟
زن به مرد نگاه مي كند و بلند مي‌شود . كليدها را برمي دارد و درب آپارتمان را مي‌بندد.
مرد از پشت پنجره به سايه اتومبيل زن نگاه مي‌كند كه با سرعت دور مي‌شود.
o
سه بار كه تلفن زنگ مي‌خورد زن گوشي را برمي دارد به طرف مرد مي رود و دستش را روي شانه مرد مي‌گذارد كه چشم‌هايش را بسته وسكوت كرده و مرد دست زن را مي‌كشد و زن بهت‌زده كنارش مي‌نشيند: اون برگه رو بايد پست كني اين دفعه تو هم بايد باشي.
.زن مي‌گويد: كي مي‌خواي بري؟
مرد دست زن را رها مي‌كند: مي‌آي؟
زن مي گويد: نه، بلند مي‌شود و مي‌رود.
مرد مي گويد: خسته شدي؟
زن سرش را تكان مي‌دهد مرد چشم مي‌بندد و سكوت مي‌كند.
o
اسفند 79
بازنويسي: فروردين 81
نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٢ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |

حسين يوسف‌زاده

يك كدخدا بود يك دختر خيلي خوشگل داشت. يك روز خان كه آمده بود به زمين‌هايش سركشي كند اين دختر را ديد و يك دل نه صد دل عاشق او شد. عاشق كه چه عرض كنم. خان از اين عشق‌ها سالي دو سه تا داشت.
شب، خان كنار بساط ترياك‌كشي به مباشرش گفت: ترا به خدا دنيا را مي‌بيني چقدر وارونه شده است؟ كدخدايي كه توي ملك خودمان كار مي‌كند؛ مي‌خواهيم دخترش را بگيريم بايد اجازه بگيريم. خان هم آن قدر تو سري‌خور مي‌شود مگر؟
مباشر گفت: دور از جان. قربان شما به اصول حقوق بشر پايبندي مي‌فرمائيد وگرنه كدخدا چه عددي است كه دخترش باشد؟
o
از قديم كنار بساط ترياك‌كشي بهترين جا و زمان براي تصميم‌گيري‌هاي مهم بوده است. زيرا زحمت‌كشان قدرت از همه كار دست مي‌كشيدند و در جائي كه كسي مزاحم نمي‌شد مي‌نشستند و ساعت‌ها به صداي جيزجيز ترياك گوش مي‌كردند و چون كار ديگري نداشتند؛ مجبور بودند در مورد مسائل مهم صحبت كنند.
مباشر گفت: كدخدا هيچ رقم كنار نمي‌آيد. مي‌گويد نه اينكه بخواهم بي‌ادبي كنم. اگر گلنار بخواهد شوهر كند كي بهتر از خان كه هم جاي شوهرش است و هم جاي پدرش و هم پدربزرگش! اما از وقتي كه مادر گلنار مرده همه كارهاي خانه به گردن گلنار است.
خان با عصبانيت گفت: من مي‌گويم گلنار را بياور تو مي‌روي خبر مي‌آوري؟ مرد حسابي اين حرف‌ها براي من گلنار مي‌شود؟ برو خواهر بيوه خودت را بده به كدخدا كه كارهاي كدخدا را انجام بدهد گلنار بيكار بشود بيايد منزل ما اين هم مشكلي بود؟
o
كدخدا به مباشر گفته بود يك دفعه ديگر اگر اسم گلنار از دهانش دربيايد دندان‌هايش را خرد مي‌كند و مشكل اينجا بود كه كدخدا ايل و تبارش زياد بودند و مباشر بايد گلنار را بدون خونريزي به خانه بخت مي‌برد. مشكل ديگر اينجا بود كه مباشر نمي‌توانست اين مسائل را به خان بگويد. زيرا خان، گلنار مي‌خواست نه مساله!
مباشر با قاشق كمي حلوا به دهان خان گذاشت كه ترياك كامش را تلخ كرده بود و گفت: آقاي حاج‌علي‌خان. خواهر و مادر ما كه قابل نيستند كه تحفه ببريم تا گلنار را بياوريم. قبلا هم كه مراتب بندگي را در اين مورد خاص ثابت كرده‌ايم. اما كدخدا مي‌گويد خواهر تو كه خانه‌زاد خانه خان است؛ حوري بهشتي را هم بياوري نمي خواهم.
مباشر ترياك را روي سوراخ بافور گذاشت و با دست ديگر آتش را نزديك ترياك برد.
خان گفت: اول بسپوز!
مباشر گفت: سپوختم!
مباشر گفت: حضرت والا اگر كوتاه نيايند گلنار مي‌آيد؛ اما چهل پنجاه نفري مي‌ميرند.
خان عصباني شد و گفت: پدرسوخته قرم‌دنگ بسپوز تو بايد به فكر سپوختن باشي يا خون مردم؟
مباشر فهميد كه خان عصباني است با نوك سيخ گوشه ترياك را روي سوراخ آهسته فشار داد و گفت: سپوختم قربان عصباني نشويد و خان يك پك محكم به بافور زد.
خان گفت: قضيه را بايد اعتقادي كنيم تا حل شود. يك بز داريم كه سرما خورده است و هي عطسه مي‌كند. چو بيانداز كه امامزاده را خواب ديدي كه گفته است اگر بز خان عطسه كند كدخدا بايد دخترش را بدهد به خان وگرنه بلائي كه سر قوم لوط آمد اينجا نازل مي‌شود!
مباشر كه ديد مسووليت از گردنش ساقط شده است گفت: چشم قربان. بيخود نيست كه شما خان شده‌اي و ما ترياك مي‌سپوزيم.
خان گفت: بسپوز. بسپوز بي‌مقدار ...
o
مباشر خوابش را تعريف كرد. كدخدا هم ديد كه بازي را باخته است. زيرا اگر بز خان عطسه كند و او گلنار را به خان ندهد در ايل و تبارش دو دستگي مي‌افتد و خون و خونريزي مي‌شود و بز خان هم همه مي‌دانستند كه چند روزي است مريض است و عطسه مي‌كند.
اما خدا و امامزاده به داد گلنار و كدخدا رسيده بودند. بز خان به طور ناباورانه‌اي ديگر عطسه نمي كرد.
خان عصباني شد و به مباشر گفت: خاك بر سرت بريزم عطسه يك بز را نمي‌تواني در بياوري؟ جان بز در اختيار توست. عطسه كه كرد؛ گلنار مال من بز مال تو. عطسه هم نكرد هر بلائي كه خواستي سرش بياور كه عطسه كند يك روز بيشتر وقت نداري. مباشر گفت: هر كاري كه مي‌شد كرديم اما بز عطسه نمي‌كند خان ...
o
در آبادي چو افتاد كه معجزه شده! بز براي نجات جان گلنار عطسه نمي‌كند.
مباشر يك مشت فلفل و انفيه و غيره برداشت و رفت طرف طويله خان. خان گفت: آهاي ... قضيه بيخ پيدا كرده است. آن بز اگر عطسه هم بكند كسي حرف تو را باور نمي‌كند. هر بلائي كه مي‌خواهي توي طويله سر بز بياور، اما عطسه را توي ميدان بكند.
o
مباشر اعلام كرد كه مردم ظهر در ميدان ده جمع بشوند. سپس فلفل فراوان داخل گوش‌هاي بز كرد و زير چانه‌اش را محكم گرفته و بلند كرد و يك مشت انفيه داخل سوراخ بيني بز كرد به طوري كه بز يك عطسه محكم كرد. مباشر خيلي خوشحال شد غافل از اينكه بز با همين عطسه هر چه انفيه و فلفل بود از گوش و بيني‌اش خارج كرد.
بز در ميدان داشت وحشي مي‌شد. نمي‌دانست اين همه آدم براي چه جمع شده‌اند و او را دوره كرده‌اند. نگاه مضطربش در انتهاي جمعيت به نوري خيره ماند كه از دو چشم سياه و زيبا منعكس شده بود و جاي پاي آفتاب بود در اشكي كه در آن نرگس درشت حلقه زده بود. پاي بز سست شد. دختر چه مي‌خواست؟ معلوم بود! چيزي مي‌خواست كه مباشر نمي‌خواست بز اگر هم عطسه داشت تصميم گرفت نكند. مباشر چنان زد به پس كله بز كه سرش درد گرفت؛ اما عطسه نكرد. مگر به زور هم آدم عطسه مي‌كند؟
مباشر كه ديد بز عطسه نمي كند دستش را داخل جيبش كرد گلنار از ته جمعيت فهميد. مشتي به بازوي برادر كوچكش كه كنارش ايستاده بود زد. برادرش فورا دويد داخل منزل و چند لحظه بعد جمعيت را شكافت و خودش را به پشت بز رساند.
مباشر دست آلوده به انفيه‌اش را داخل بيني بز مي‌كرد و مي‌زد پس گردن بز. اما بز لج كرده بود و تا مي‌خواست عطسه كند ياد آن چشم‌ها مي‌افتاد و به زور جلوي خودش را مي‌گرفت.
برادر گلنار در يك موقعيت پيش آمده دست چربش را به دم و اطراف دم بز ماليد.
خان به ميدان نزديك شد و بالاي سكوي وسط ميدان كه بز ايستاده بود قرار گرفت و بغل گوش مباشر گفت: خاك بر سرت يك عطسه نمي‌تواني از بز دربياوري؟
مباشر گفت: يك كيلو انفيه و فلفل دادم بهش لج كرده. رو كرد به جمعيت و با التماس فرياد زد: بابا به دين به آئين بز توي طويله عطسه كرده است چرا حرف آدم را باور نداريد؟
خان دستي به سر و كله بز زد. مباشر كمي فلفل و انفيه را در جيبش قاطي كرد و داخل بيني بز كرد. بز ديگر نتوانست جلوي خودش را بگيرد ... خان گفت: بفرما اين هم عطسه.
كدخدا گفت: عطسه كجا بود خان؟ اين صدا از بيني بز نبود كه! كساني كه پشت بز ايستاده بودند تائيد كردند.
خان خيلي عصباني شد و دقت كرد ديد دم بز چرب است و بعد فهميد كه چه كلاهي سرش رفته است.
به مباشر گفت: پدرسوخته قرم‌دنگ اين بز كه همه‌جايش چربه چه جوري عطسه كند؟ خاك بر سرت كه فقط به درد ترياك سپوختن مي‌خوري؟
بعد رو كرد به جمعيت و گفت: اين مباشر من به اندازه بز نمي‌فهمد. سرش كلاه گذاشتند و دم بز را چرب كرده‌اند. بعد فورا فكري به سرش زد و گفت: حالا كه اين مباشر به اندازه بز نمي‌فهمد؛ ما حرفي نداريم كه به جاي بز عطسه كند!! عيبي ندارد. ما قبول مي كنيم بعد رو كرد به مباشر و گفت: عطسه كن پدرسوخته بز مجه!
مباشر دستش را به بيني‌اش كشيد و شروع كرد به عطسه كردن. حاج‌علي خان گفت: مباركه!
كدخدا گفت: حاج علي خان! بز بايد عطسه كند كه نكرد. وگرنه مباشر شما كه عقلش نمي‌رسد كه عطسه كند يا نكند؟ خان گفت: بس است ديگر كدخدا. آدم آن‌قدر ظالم نمي‌شود! نكاح سنت پيغمبر است مگر مي خواهي ترشي بگيري دخترت را؟ دنيا دارد به طرف فتح آسمان‌ها مي‌رود. در ممالك غربيه به فكر تامين حقوق بشر هستند آن وقت شما شرط مي‌گذاري دخترم را به شرطي مي‌دهم كه بز خان عطسه كرده باشد؟!!
اين چه شرطي است؟ عطسه مي خواهي اين همه آدم اينجا هستند‌ برايت عطسه كنند. تو اين همه آدم را اندازه يك بز نمي‌داني؟ آدم بايد به نوع بشر احترام بگذارد. تو اين همه آدم محترم زحمتكش را به اندازه يك بز قبول نداري؟
اينها عطسه كنند قبول نيست. اما بز عطسه كند قبول است؟
o
پاهاي تازه رشد كرده گلنار لرزيد و نشست روي زمين. برق گنبد نقره‌اي امامزاده از روي تپه دعوتش كرد به اميد. گلنار رفت كه در امامزاده بست بنشيند ...
o
تاريخ كه سپري مي‌شود؛ خان و مالك و شاه و سرمايه‌دار و غيره جاي هم را مي‌گيرند. اما به نظر شما آيا اين رابطه كه كسي كه در قدرت قرار دارد ديگران را بز مي‌بيند و خود را مالك همه چيز ديگران؛ عوض مي‌شود؟ خير! مگر اينكه قدرت به همين‌ها كه بز قلمداد مي‌شوند داده شود؛ آن هم امانت. ملتفتي يا نه؟

نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


Design By : S <3 A