هفت روز عاشقی

سه شنبه ۲۰ شهریورماه  1386 

 

دنیای زیبای من...!!!

 

 

 

دیشب باد از درون پنجرهء نيمه باز به درون می خزید و پرده ها را به پرواز در می آورد و پای تخت ما روی لحافمان به زمين می نشست.
ماه زور می زد که از لای پنجره درون را بنگرد و کنجکاويش از سرخيش پيدا بود.
و ما امشب پس از مدتها همبستر خيال هم شده ایم و یکدیگر را در آغوش گرفته ایم . لبانم التهاب هميشگی شان را دارند آنچنان که قلبم را سرشار از عشق تو می کنند.
نصف شب است و سکوت سهمگين همه جا را گرفته است ولی با اين وجود کسی فرياد عشق قلبم را نمی شنود جز آنکه می دانم تو نيز هم اکنون رويای مرا در خواب میبینی.
آنچنان تمنای آغوشت را دارم که به خيالت در اين نيمه شب تاريک عشق بازی می کنم. و ماه همچنان کنجکاو که دريابد من چگونه تو  را در آغوش دارم که اينچنين مرا به ذوق می آورد. ولی او نخواهد يافت و نخواهد فهميد ، همچنانکه بسياری نفهميدند و از حسادت به درد خود سوختند.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


Design By : S <3 A