هفت روز عاشقی

وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش، حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش، حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو. من انسان ام و عکس العمل های ساده ی انسانی دارم از ترس، از خشم، از بیزاری، از تکبر ، از حسادت و در مقابل از مهربانی، از شوق، از اغماض، از هیجان، از معرفت. من زنده ام. من، زنده ام. من زندگی میکنم با همین کلمات. باورم میکنی؟

ت ی ن ا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٧ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |

مشق هر شبم روزی هزار بار از نگاه تو نوشتن است.هرگز از این تکلیف های مکرر خسته نمی شوم.می خواهم هربار از تو بگویم ،از تو بنویسم!می خواهم هر بامداد با طراوت وجود تو سرزنده شوم.هرم نفس هایت بر حریر آبی آسمان ،باران عشق بر کویر هستی ام می بارد و غبار از دلم می زداید.تو با هر ذره آشنایی و آغاز و پایانی جز با تو معنی نمی شود.اگر قدمی به خانقاه افسرده دلم بگذاری پوستین سرسختی و تردید را بر می اندازم و زندگی را دوباره از نو آغاز می کنم.تو معنی زندگی ام هستی و من می خواهم در صفحه صفحه دفترم آنقدر زیبا تفسیرت کنم که هر خاکی و افلاکی با بزرگی ات بیگانه نباشد.به تو نزدیکم.بگو،بگو که راه را درست آمده ام.بگو...

تینا*

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٥ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط هفت دیدگاه () |


Design By : S <3 A