هفت روز عاشقی

امشب می خواهم یه اعتراف کوچولو بکنم...چیزی که بار ها و بارها بهت گفتم...اما می خواهم اعترافم رو اینجا هم برایت بنویسم...شاید خیلی ها هستن که با واقعیت هستند و با حقیقت نفس می کشند...اما من دوست ندارم فقط من میان این همه آدم واقعی بنویسم.این سهم من از یک صفحه معمولی نیست...سهم من خواهشی است که از تو دارم...عزیز من،دلم برای ((عزیز دل))گفتن هایت پر می کشد...دلم می خواهد بار ها و بارها نوشته هایت رو بخونم و ذوقی که باعث میشه لبخندی رو لبهام جاری بشه رو احساس کنم...هیچ اتفاق خاصی نیفتاده...یک نگاه کوچولو هم به دل من بکن.باشه؟!تمام شد این بود اعتراف من...!!

ت ی ن ا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٩ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره،بی بهونه می باره..به کسی توجه نمی کنه...از کسی خجالت نمی کشه...می باره و می باره...اینقدر می باره تا آفتابی بشه...هـــــــــی..!کاش میشد...کاش میشد مثل آسمون بود...کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی...بعدشم انگار نه انگار که بارشی بوده..!

ت ی ن ا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


Design By : S <3 A