هفت روز عاشقی

با يک سبد پر از برگ اقاقی به پابوس گويش صادقانه چشم هايت می آيم و در افسون پاک و ملايم لحظه های افلاکی زمين خودم را مديون معراج آفتابی می بينم که سپيده اش از ميان شب چشم های تو ظهور می کند و در امتداد جاده های خاکستری معبدی می سازد از جنس نور که آينه هايش مدهوش انعکاس بلوری ثانيه هايند.بی شک تو از زمزمه های ساده و آشنايی که فراموششان کرده بودم آغاز شدی و با پرسه های پريشان يک حس تازه به شب های غزلناک من آمدی و مرا از غم انگيزترين ايستگاه زندگی به جايی بردی که فرشته ها هم نديده اند.تو نهايت يک باور سبزی که ناخود آگاه پروانه ها را مفتون ملاحت اهورايی ات می کنی و روی تمام نبودن هايت خط می کشی...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢٦ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


Design By : S <3 A