هفت روز عاشقی

با دلی غمگین و دستانی لرزان دکمه های کیبورد را یکی یکی به یاد تو می زنم.عزیزکم همه چیز می گذرد...سریع تر از بر هم گذاردن پلک ها..به تندی عبور ثانیه ها و به قیمت قربانی کردن روزها.می گذرد و می رود...این روزهای بی پدری گاهی سبک می گذرد و گاهی سنگین تر از کوه.می دانم چی می کشی...بی انکه بدانی از کنارت عبور کرد...کاش رفتنش را اینگونه حس نمی کردی...و گذشتنش را درک...شاید اینگونه می توانستی راحت تر رفتنش را قبول کنی...

آمیتیسم!کاش می شد من و تو و تمامی کسانی که با چشمای اشک بار هر شب دیدن خواب پدرشان را از خدا می خواهند همرا گذر عمر سبکبار تر برویم...کاش..!

دوستان این هم وبلاگ آمیتیس عزیزمان.

http://delsepordegan.persianblog.ir

به سویش بروید و نگذارید که درد تنهایی را تجربه کند...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


Design By : S <3 A