هفت روز عاشقی




فاطمه شريف‌نژاد





مي‌گويد؛ ساعت يك؛ ولي مي داند كه يعني از آن ساعت به بعد بايد منتظر آمدنش باشد. بعد از ده روز، امروز صبح دقيقا ساعتي كه مي‌داند او نمي‌تواند با تلفن صحبت كند، زنگ مي‌زند، ساعت پرواز را مي‌گويد؛ زن فقط حالش را مي‌پرسد و او سفارش غذا مي دهد و اينكه ممكن است به همراه همكارش بيايد.
تا پنج دقيقه ديگر ساعت اتاق پذيرايي 12 ضربه مي‌زند. او از پنجره آشپزخانه خم مي‌شود و اطمينان پيدا مي‌كند يك ساعت وقت دارد تا سالاد شيرازي درست كند؛ هويج سوپ را خرد كند و ته چين مرغ را داخل فر بگذارد. روبه‌روي آينه بايستد و به عكس گوشه آينه نگاه كند تا چهره مرد كه حالا روبه‌رويش لبخند مي‌زند را به خاطر آورد.
مرد از سفر برمي‌گردد حتماً پوستش تيره شده با ريش نتراشيده چند روزه. تصوير گوشه آينه به نظر زن غريب مي‌آيد.
عكس را داخل كشو مي‌گذارد؛ عطر سردش اتاق را دور مي‌زند روي گونه‌اش مي‌نشيند.
o
فر كه آهنگ مي‌زند او به طرف تلفن مي‌رود و گوشي را برمي‌دارد به خيال اينكه مرد از فرودگاه زنگ مي‌زند؛
ــ الو
ــ سلام
ــ تويي، سلام، چطوري؟
ــ سركار نرفتي؟
ــ مرخصي گرفتم، امروز برمي‌گرده، تلفن كرد.
ــ كجا بوده اين مدت؟
ــ حرفي نزد.
ــ تو هم نپرسيدي؟
ــ اگه مي‌خواست خودش مي‌گفت.
ــ برات مهم نيست؟
ــ ميشه مهم نباشه، هر كي ندونه، تو كه مي‌دوني وضع حال ما رو.
ــ آره، آره، اما …
ــ دستور داده، همه چيز خوب باشه
]اين جمله را آهسته مي‌گويد با دلخوري[
ــ مگه هميشه بده؟
ــ به نظر اون فقط من خوب نيستم.
ــ ببين الان ممكنه پشت خط باشه، غذام تو فره، كاري نداري …
ــ خداحافظ
و زن از راهرو كه مي‌گذرد، قاليچه زير پايش سر مي‌خورد. دستش مي‌گيرد به گلدان بلور روي ميز و گلدان مي‌شكند. فر آهنگ مي‌زند، زن با عجله قطعات بلوري را جمع مي‌كند و لك‌هاي خون دستش را پاك مي‌كند. بوي سوختگي مي‌كشاندش طرف فر، ته‌چين را بيرون مي‌آورد، پرده‌هاي آشپزخانه را كنار مي‌زند مرد فقط رنگ طلايي ته‌چين را دوست دارد.
o
مرد كوسن گوشه كاناپه را جابه جا مي‌كند و فيلتر سيگارش را له جاسيگاري به مي‌كند و لباس زن به نظرش تازه مي‌آيد: جديده؟
زن انگار متوجه نشده باشد به صورت برنزه مرد نگاه مي‌كند و چهره‌اش را غريب مي‌بيند و مي گويد: خوش گذشت؟
مرد: چك را خرد كردي؟
زن زيرسيگاري را كنار مي‌گذارد و ظرف شير را داخل فنجان چاي مرد مي‌ريزد و جواب مي‌دهد: نه ، پول تو حساب نداشت.
گفت، صبر كنيد.
مرد فنجان چاي را نگاه مي‌كند و مي‌گويد: من كي توي چاي شير مي‌ريختم؟
زن فنجان چاي مرد را برمي‌دارد و شيرين مي‌كند، دوباره به صورت مرد نگاه مي‌كند كه بين ريش چند روزه‌اش سفيدي چند تا مو روي چانه‌اش را نديده بود و مي‌گويد: ولي من چاي و شير دوست دارم.
مرد بلند مي‌شود و صداي پاپوش، پر از خستگي مي‌رود تا آشپزخانه؛ سايه اش، فنجان چاي را بر مي‌دارد و پر مي‌كند، روي صندلي كنار پنجره مي‌نشيند و چاي را مي‌نوشد.
زن هنوز منتظر باشد انگار ، نشسته روبه‌روي سايه‌ها مرد از راهرو مي‌گذرد ، چمدانش را تا كنار زن مي‌كشد و روي كاناپه ولو مي‌شود. زن سرد و خاموش، چاي و شيرش را مي‌نوشد و مرد چمدان را بهم مي‌ريزد و بسته‌اي را بيرون مي‌كشد بسته‌ي صورتي رنگ ذهن زن را پر از خاطره مي كند. مرد به لك هاي خشكيده خون روي دست زن نگاه مي‌كند و بسته را به طرفش مي‌گيرد. بسته روي خون‌هاي خشكيده مي‌نشيند و زن مي‌گويد: مث اونوقتا كادوي صورتي.
مرد مي‌گويد: ديگه دوست نداري؟
زن بسته را باز مي‌كند اسم كتاب را مي‌خواند.
مرد مي‌گويد: نداريش كه؟
زن مي‌گويد: پنج سال پيش خوندمش.
مرد چمدان را برمي دارد، سايه‌اش جلوي چشم زن گم مي‌شود
o
ساعت دوازده ضربه مي‌زند، نور اتاق خواب زاويه شده در هال و زن آرام ترانه‌اي را مي‌خواند و فنجان‌هاي چاي را خشك مي‌كند.
مرد روبه روي آينه به عكس زن نگاه مي‌كند و غبارش رابا دست مي‌گيرد. زن دكمه‌هاي ژاكتش را مي‌بندد تند پله‌ها را بالا مي‌رود
مرد مي‌گويد: عوض شدي؟
زن جواب مي دهد: تو غريبه شدي.
مرد عكس زن را از گوشه آينه برمي‌دارد و نگاه مي‌كند: اين ده روزه چكار كردي؟
زن بي تفاوت پرده‌ها را مي‌كشد و جواب مي‌دهد: مث هميشه، زندگي كردم
مرد مي‌گويد: شماره هتلو دوستت بهت داد ؟
زن جواب مي‌دهد: گمش كردم.
مرد عكس زن را روي ميز مي‌اندازد و ساعت را كوك مي‌كند.
o
زن كتاب هديه‌اي مرد را ورق مي‌زند و برگه‌ي سبز رنگ بين آن را برمي دارد. نور اتاق هنوز زاويه شده، زن مي‌خواهد چراغ را خاموش كند كه مرد آرام مي‌گويد: عطرت سرده، به خاطر اين مثل يخ شدي؟
زن كتاب را روي ميز مي‌گذارد و چراغ را خاموش مي كند و روي تخت دراز مي‌كشد.تو عطر گرم بزن، چه فرقي مي كنه.
o
زن پشت چراغ قرمز ترمز مي‌كند و از آينه بغل ، درب آپارتمان را زير نظر دارد. دنده عقب مي‌گيرد و جلوي درب مي‌ايستد. بوق مي‌زند چند بار ممتد. پياده مي شود و زنگ دوم را فشار مي‌دهد. جوابي نمي‌آيد. زنگ طبقه اول را مي‌زند. درب باز مي‌شود. جلوي آپارتمان مي‌ايستد؛ دستش را تكيه مي‌دهد به درب و دست مي‌كشد روي سرخي گونه‌هايش وبه سرانگشتانش نگاه مي‌كند كه انگار سرخي گونه‌ها را گرفته اند. زنگ مي‌زند، ممتد. زن تسليم مي شود، كليد را داخل قفل مي‌اندازد، در باز مي‌شود. مرد دنبالش راه مي‌افتد و بي‌اعتنا به خشم زن مي‌گويد: باز يه سريال جديد داريم.
زن خسته در صندلي فرو مي‌رود و پرده را كنار مي‌زند وبه آسمان نگاه مي‌كند مرد كنارش مي‌نشيند : به من نگاه كن.‌
زن يخ كرده. عطر سردش هنوز در فضا چرخ مي‌زند.
مرد: به من نگاه كن.
زن به آسمان نگاه مي‌كند
مرد: چي شده، نمي خواي به من نگاه كني؟
زن به مرد نگاه مي كند و بلند مي‌شود . كليدها را برمي دارد و درب آپارتمان را مي‌بندد.
مرد از پشت پنجره به سايه اتومبيل زن نگاه مي‌كند كه با سرعت دور مي‌شود.
o
سه بار كه تلفن زنگ مي‌خورد زن گوشي را برمي دارد به طرف مرد مي رود و دستش را روي شانه مرد مي‌گذارد كه چشم‌هايش را بسته وسكوت كرده و مرد دست زن را مي‌كشد و زن بهت‌زده كنارش مي‌نشيند: اون برگه رو بايد پست كني اين دفعه تو هم بايد باشي.
.زن مي‌گويد: كي مي‌خواي بري؟
مرد دست زن را رها مي‌كند: مي‌آي؟
زن مي گويد: نه، بلند مي‌شود و مي‌رود.
مرد مي گويد: خسته شدي؟
زن سرش را تكان مي‌دهد مرد چشم مي‌بندد و سكوت مي‌كند.
o
اسفند 79
بازنويسي: فروردين 81
نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٢ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط هفت دیدگاه () |


Design By : S <3 A