آب، باد، خاك، آتش

حسن لطفی
«آب»
مادر مي‌گويد: نمي‌دانم خواب بوده‌ام يا بيدار، اما مي‌دانم يكي كه شبيه هيچ‌كس نبود روبرويم ايستاد و گفت: فردا برف مي‌بارد»برف هم باريده بود. گفت: پاي برهنه به پشت بام مي‌روي.» رفته بود. رو به آسمان دراز مي‌كشي و دهانت را باز مي‌كني تا قطره درشت برفي روي زبانت بنشيندÄ
نشسته بود و همان‌طور كه آن شبح گفته بود آب بي‌وقفه از گلويش پايين رفته بود. شب كه پدر به خانه آمده بود پاهاي مادر هنوز خيس بود و از پيراهن تنش آب مي‌چكيد. مادر كه هنگام راه رفتن رد پاهايش روي فرش مي‌ماند آن‌قدر نگران بود كه نمي‌دانست چه بگويد. پدر نگراني او را فهميده بود اما حرفي نزده بود. مادر هفت شبانه‌روز آبي ننوشيده بود و روز هشتم براي پدر تعريف كرده بود كه انتظار بيست‌ ساله‌شان به پايان رسيده است. نه ماه ديگر كه من به دنيا آمدم، مادر بدون آن كه با كسي مشورت كند نام سياوش را برايم انتخاب كرد.
«باد»
صدا مي‌رود و مي‌آيد و باد نام سياوش را به كوه روبرو مي‌كوبد و برمي‌گرداند سياوش، سياوش سياوش مرجان مي‌چرخد و انگار با صداي خودش كه آرام و آرام‌تر مي‌شود قرار گذاشته باشد تا صدا مي‌رود، مي‌‌ايستد شنيدي؟ سياوش بدون توجه به او مدادش را روي كاغذ مي‌كشد و طرحش را تكميل مي‌كند. خوب شد؟ مرجان چشم‌هايش را ريزتر مي‌كند تا از آن دور كاغذ را بهتر ببيند چيه اين؟ سياوش كاغذ را به طرف خودش برمي‌گرداند. خطوط روي آن هيچ شباهتي به كوه روبرويش نداشت. همه اين‌ها كه مي‌گويي توي ذهن تو است. سرهنگ گفته بود و اسبش را حركت داده بود. مگه فرقي هم مي‌كنه، براي من برهنه چيز مهم است. سرهنگ خنديده بود و طوري كه مرجان و مادرش نشوند گفته بود. براي من هم!» و به صفحه شطرنج نگاه كرده و چشمكي زده بود. سياوش فيلش را بلند كرد و گذاشت جلوي اسب و انگار تازه منظور سرهنگ را فهميده باشد سرخ شد و حرفش را اصلاح كرد منظورم از برهنگي ذات ...» سرهنگ با خوشحالي رخش را كوبيد به فيل و آن را پرت كرد روي زمين حواست كجاست!» مرجان با خنده مي‌گويد: به حرف‌هاي تو فكر مي‌كنم» سياوش مي‌گويد: وقت راه رفتن فكر نكن، مواظب باش با سر روي سنگ‌ها نيفتيÿ سنگ لغزيده بود و مرجان فرياد كشيده بود. سياوش برگشته بود دست‌هاي سفيد و كشيده او را ديد كه به طرفش دراز شده، دست‌ ها را گرفته بود. نوك انگشتان سياوش كه روي دستان مرجان نشست دختر احساس كرد گرماي شديدي وارد تنش شدند. تب داري؟ سياوش دست راستش را از دست او بيرون آورد و روي پيشاني گذاشت نه!» مرجان دست چپ او را محكم‌تر گرفت و دست آزادش را روي پيشاني برآمده او گذاشت، داغ بود. يعني تو هميشه همين‌طوري؟»
«چطوري؟»
«مثل بخاري روشن سياوش خنديد.
سرهنگ گفته بود چنان توي گوشش بزنم كه برق از چشم‌هايش بيرون بزند و خنده را براي هميشه فراموش كند?. زده بود، محكم هم زده بود، اما سياوش خنده را فراموش نكرد. از در كه وارد شد مرجان را نديد با منشي سلام و عليكي كرد و داخل اطاق كارش شد. مرجان برخواست و دنبالش رفت. آمده‌ام بابت ديروز ...» سياوش خنديده بود. فراموش كنيد، من هم فراموش كردم. همه توهين‌هاي پدرتان را ديروز توي كوه جا گذاشتم مرجان ناباورانه نگاهش مي‌كرد.
«راست مي‌گويم، مي‌دانيد جمعه هر هفته دق دلي از دنيا را مي‌كوبم به سنگ‌هاي كوه بيرون شهر. امتحان كنيد، جواب مي‌دهد، داد بزنيد، داد!»
مرجان فرياد زده بود و باد فريادش را چرخانده بود. سياوش پرسيد: نگفتي؟ مرجان با خنده گفت: چند تا خط كج و معوج سياوش كاغذ را برداشت و توي باد گرفت و بعد فريادي كشيد كه مرجان گوش‌هايش را گرفت يك نفر كه فكر نمي‌كنم بشناسيدش يادم داده هر وقت كه دلم پر است به كوه بروم و آنجا داد بزنم. مي‌گويد باد درد آدم را مي‌برد و آدم غمباد نمي‌گيرد» مرجان مي‌خندد و مي‌چرخد. سياوش مهره سربازش را يك خانه ديگر جلو مي‌برد و طوري به سرهنگ نگاه مي‌كند كه مرجان نيز متوجه شادي او مي‌شود. سرهنگ بي‌توجه‌ اسبش را جابه‌جا مي‌كند. سياوش خوشحال سربازش را به خانه آخر مي رساند حالا، آقا سرباز مي‌شه وزيرX وزير سياهرنگ را از روي زمين برمي‌دارد و جاي سرباز مي‌‌نشاند. سرهنگ كه منتظر اين لحظه بود به يكباره قيافه جدي و فكورش را از دست مي‌دهد و اسبش را برمي‌دارد و مي‌گذارد جلوتر كيش!» سياوش متحير نگاهش مي‌كند نخوانده بودي؟ÿ سياوش شاه را يك خانه عقب مي‌كشد و وزير سياهرنگ را مي‌بيند كه اسب سرهنگ دوباره بر روي فروش مي‌اندازدش. اين كار را نكنيد، آبروي آدم را مي‌بريد» سرهنگ هميشه وقتي اين جمله را از مرجان مي‌شنود مي‌خندد و چيزي نمي‌گويد. اما آن روز كه مجله نامه را مي‌خواند و اشك مرجان را ديد توجه‌اي به حرف او نكرد مي‌گفت چنان توي گوشش بزنم ...» زده بود. محكم هم زده بود و صورت سياوش را سرخ كرده بود. مرجان گفت: آبرويم رفت، سرهنگ هنوز عصباني بود. مگر اين پدر سوخته آبرويي هم براي تو و دوستانت گذاشته بود؟، آقاي عميدي مي‌گفت قصدش من بوده‌ام، خواسته مرا خراب كند وقتي پيشنهاد برگزاري نمايشگاه را به مرجان و دوستانش داد حرف ديگري مي‌زد مي‌گفت: كار خوب، خوب است، دوست و دشمن تعريفش مي‌كنند» روزي كه سياوش به تماشاي نقاشي‌هاي آنها آمد هر پنج نفرشان توي نگارخانه نشسته بودند و مي‌گفتند و مي‌خنديدند. سياوش كه از كنارشان گذشت، هيچ‌كدامشان او را نشناختند و نمي‌دانستند آن جوان لاغر و استخوان با لبخندي كه به لب داشت صاحب آتيله‌اي است كه عميدي به مسخره نام آتليه آدم‌هاي يخي را روي آن گذاشته است. سرهنگ مجله را پرت كرده بود: حقش را كف دستش مي‌گذارم» مرجان گريه كرده بود. گريه موقوف طوري گفت كه اشك روي گونه مرجان خشكيد. خيال كرده، هنوز جاي سفت نشاشيده!» مرجان از اطاق خارج شده بود تا فحش‌هاي پدر را نشنود: مادر ...» مادر سياوش نگاهش كرده بود دوستش داري؟ نمي‌دانست چه بگويد، احساس مي‌كرد گونه‌هايش سرخ شده: نترس، حرف دلت را بزن گفته بود نمي‌دانم، بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم اگر او نباشد دنيا تمام مي‌شود». مادر خندديده بود. مثل سياوش با چشم و دهان! سرهنگ گفته بود تا كي مي‌خواهيد عاشق و معشوق باشيد، آمديم فردا نظرش درباره تو عوض شد. جواب آبروي چندين و چند ساله من را كدام پدر سوخته‌ مي‌دهد؟» مادر خنديده بود و مرجان را در آغوش گرفته بود بعضي وقت‌ها آن قدر از آدم دور مي‌شود كه نمي‌توانيم باور كنيم پسر خودمان است مرجان از آغوش او در آمده بود و به چهره مهربانش نگاه كرده بود «اگر شما جاي من بوديد چه كار مي‌كرديد» مادر حرفي نزده بود و فقط نگاهش كرده بود. اين كه توي عكسش هم آدم‌ها را مسخره مي‌كند» سردبير، عكس سياوش را گرفته و نگاهش كرده بود: گمان نمي‌كنم» سرهنگ با تكلم گفته بود با دقت بيشتري نگاه كنيد آقا مرجان گفته بود :آبروي مرا نبريد سرهنگ گوش نكرده بود تو بنشين كنارم و حرف هم نزن اتومبيل را جلوي در مجله نامه پارك كردند. پدر آدرس را از توي مجله درآورده بود. داخل كه شدند سلام هم نكردند. كجاست اين پدرسوخته؟ مرجان خجالت زده گفته بود: بابا!» سرهنگ بدون توجه به او تكرار كرده بود گفتم كجاست اين پدر سوخته سردبير آنها را به نشستن دعوت كرد و دستور داد چايي بياورند. حرف كه مي‌زد مرجان را به ياد آقاي عميدي مي‌انداخت :هنر است و سيلقه‌ها» سرهنگ حوصله اين حرف‌ها را نداشت كدام سيلقه آقا، اگر اين به اصطلاح آقا هر چه از دهانش در مي‌آمد به دختر شما مي‌گفت باز هم همين را مي‌گفتيد؟» سردبير حيرت كرد كدام حرف‌ها، نقد است ديگر.» سرهنگ عصباني‌تر شد: من نقد و نسيه حاليم نمي‌شه كاري مي‌‌كنم كه توي همان صفحه صد بار بنويسد كه خوردم.» سردبير جدي گرفته بود :مگر مي‌شود، او هم بخواهد و ما هم بگذاريم مميزي نمي‌گذارد.» سرهنگ گفته بود: غلط مي‌كند» مرجان لب‌هايش را جويد و با دست كت او را كشيد. سردبير گيج شده بود: شما به عكس اين آدم نگاه كنيد، قيافه‌اش هم معصوم است. شماره قبل مجله را به طرف سرهنگ گرفته بود. با خط درشتي تيتر زده بودند. مي‌خواهم دنيا را برهنه كنم و تصوير آن را بر بومم بكشم.»
مرجان باور نمي‌كرد: باور كن راست مي‌گويم» مرجان باور نداشت لشگري با آن نگاه نجيب و حرف‌هاي دلنشين يك چنين نظري داشته باشد.
سياوش ادامه داد: مي‌گويد، تركيب بندي هيچ چيز در عالم به زيبايي تركيب‌بدني بدن برهنه آدم نيست، نقاش وقتي نقاش مي‌شود كه مدل واقعي يك آدم برهنه جلويش ايستاده باشد و او تصويرش را بكشد. مرجان اين حرف را قبول نداشت. ساعت‌ها راه رفتند و درباره آن حرف زدند. آخرش هم هيچ‌كدام حرف آن ديگري را قبول نكرد. مادر سياوش مي‌گفت: حرف، حرف خودش است، چهار سال بيكار بود. هر اداره‌اي كه امتحان استخدام داشت شركت مي‌كرد. جزو نفرات اول هم بود، اما وقتي براي مصاحبه مي‌رفت همه چيز تغيير مي‌كرد. پدرش مي‌گفت: ريش بگذار، مي‌گفت نه، مي‌گفت اقلا دو سه روز ريشت را نتراش. به خرجش نمي‌رفت. درست روز مصاحبه تيغ را برمي‌داشت و مي‌افتاد به جان صورتش. آنجا هم كه مي‌رفت هر چه مي پرسيدند راست مي‌گفت. آخرش يكي از مصاحبه‌كنندگان دادش در آمد كه اين‌قدر راستگو هم خوب نيست!» وقتي مرجان اين حرف‌ها را براي سرهنگ تعريف كرد با تكلم شنيد اين پدر سوخته لنگه تو نيست، فراموشش كن، كله‌اش باد دارد، سر سالم به گور نمي‌برد». سياوش گفته بود برويم كوه، مرجان قبول نكرد. مي‌ترسيد پاهايش سر بخورد و پرت شود توي دره نترس من نمي‌گذارم» مرجان دلش نمي‌آمد دست سياوش را رها كند. از شيب تند كه بالا رفتند سياوش پايه و بوم را روي زمين گذاشت و مشغول كشيدن شد. «تو نمي‌خواهي نقاشي كني، كاغذ هست!» مرجان مي‌خواست از كوه لذت ببرد. صورتش گل انداخته بود و از هميشه زيباتر بود كاش به جاي تمام تابلوهاي نمايشگاه چهره خودت را به ديوار زده بوديد.» مرجان براي يك لحظه از آن همه پررويي حيرت كرد اقلا چهره تو اصله، اصل، اصل كپي نيست مثل تابلوهاي آن نمايشگاه مرجان براي آشتي آمده بود و دوست نداشت بحث به آنجا كشيده شود. تا به حال كسي گفته صورتت به خورشيد مي‌ماند» مرجان پريشان به نقش‌هاي روي ديوار نگاه كرده بود و نمي‌دانست چه بگويد. سرهنگ اگر مي‌دانست او براي عذرخواهي به سراغ سياوش رفته پوست از كله‌اش مي‌كند اما او آمده بود. نظاميه؟ مرجان يادش نيامد سرهنگ خودش را معرفي كرده باشد. از نحوه حرف زدنش پيدا بود، تازه مطمئنم سرهنگ زمان شاه است و هنوز هم به شاه مي‌گويد اعلي‌حضرت» و بعد به مسخره ايستاده بود و سلام نظامي داده بود مرجان نمي‌دانست در حركات و رفتار او چه چيزي هست كه نمي‌گذارد از آن اطاق خارج شود. كيش و مات!» سياوش انگار كه اتفاقي نيفتاده خنديده بود و طوري كه سرهنگ نبيند به مرجان چشمك زده بود وقت رفتن سياوش متوجه بي‌تابي سرهنگ شد. براي آن كه نجاتش دهد گفت: فكر نمي‌كردم شما اين‌قدر مسلط باشيدÿ سرهنگ سرش را بالا گرفت و خنديد و سياوش دندان‌هاي يك دست سفيد او را ديد كه نشاني از پيري نداشت: بابت آن روز معذرت مي‌خواهم!» سرهنگ اين جمله را گفت و آن دو را تنها گذاشت. برگرديم´ سياوش گفته بود. شب از راه رسيده بود و هيچ اعتباري به شيب كوه نبود. سراشيبي تا قهوه‌خانه عباس را دست در دست هم پايين آمدند. به قهوه‌خانه كه رسيدند هوا كاملا تاريك شده بود. عباس چاي داغ را جلوي آنها گذاشت و رفت. بدن مرجان داغ‌تر از آني بود كه گرماي استكان دستش را بسوزاند. تنش گرماي سياوش را در خود داشت مي‌خواهي مدلت بشوم سياوش با مهرباني نگاهش كرد و طوري نه گفت كه مرجان از آنچه گفته بود شرمش نشود بعد هم او را تا خانه برد و وقت جدا شدن به جاي به اميد ديدار فقط گفت: خداحافظ´
آتش:
پدر مي‌گويد مادر عمدا اسم مرا سياوش گذاشته است. نه اين كه قصد آزار او را را داشته باشد. مي‌خواسته خاطره اولين عشق دوران زندگيش را در وجود من زنده نگهدارد. او هم مخالفت نكرده است. مي‌گفت مي‌دانسته سياوش بيست و چهار سال پيش توي آتشي كه ديگران روشن كرده بودند سوخته است. كسي هيچ‌وقت نفهميده بود بنزين را كي و چه وقت توي اطاق او خالي كرده است. حتي ندانسته بودند چرا نتوانسته از شعله‌هاي آتش بيرون بيايد. بدتر از همه هيچ‌كس پي نبرده بود دندان‌هاي سفيد و استخوان‌هاي او كه وقت آب‌پاشي مامورين آتش‌نشاني از زير خاكستر و خاك بيرون آمده و اشك همه را در آورده بود كجا رفته است. مادر مي‌گويد شايد وقت تابش خورشيد همراه بخار قطرات آب به هوا رفته است. پدر به اين حرف او مي‌خندد، اما معلوم است خنده‌اش زوركي است و دوست دارد وقتي مادر به من يا او نگاه مي‌كند كس ديگر را به جاي ما نبيند.»
«خاك»
«جا داري؟ÿ چشم‌هاي زن زيبا است و همين سياوش را بيشتر كلافه مي‌كند، با شرم سرش را به علامت نفي تكان مي‌دهد. مايه، تيله‌چي؟» سياوش با تعجب مي‌پرسد پول؟ÿ زن مي‌خندد، بلند، طوري كه رهگذران متوجه آن دو مي‌شوند پس چي، خيال كردي نذر دارم، نه جانم.»
سياوش دست توي جيبش مي‌كند و كيف پولش را بيرون مي‌آورد. زن با پررويي تمام كيف را مي‌گيرد، اسكناس‌هاي داخل آن را بيرون مي‌آورد و شروع به شمارش مي‌كند دانشجويي؟ü سياوش با اخم نگاهش مي‌كند فرقي دارد؟. پولي كه تو داري براي قدم زدن هم كم است سياوش پول و كيف را از دست او مي‌گيرد و به راه مي‌افتد. چند قدم كه مي‌روند زن كنارش راه مي‌رود: راست گفتي كه مي‌خواهي فقط عكسم را بكشي؟ سياوش مي‌ايستد مي‌خواهي قسم بخورم؟Ä زن مي‌خندد قبول ولي بدون سر? سياوش پوزخند مي‌زند نكنه، مي‌ترسي بشناسنت؟´ زن خنده‌اش را با پوزخند جواب مي‌دهد نه كه نمي‌شناسن» سياوش براي اولين بار به دور و برش نگاه مي‌كند. براي يك لحظه خيال برش مي‌دارد چشم‌هاي نگران مرجان به آن دو خيره شده. تكليف ما را روشن كن، چه كاره‌ايم؟ سركار؟Ä سياوش از ترديد بيرون مي‌آيد خب، كجا برويمÿ خانه ما، فقط سر راه بايد يك حب ترياك بگيريمÄ سياوش باورش نمي‌شود. براي مادرم بابت اجاره خانه، در ضمن يك عروسك ارزان هم بايد براي دخترم بخريم سياوش مي‌ايستد نترس، شوهر ندارم، گور به گور شده. ترياك را خود زن مي‌خرد. از پارك سر راه، پولش را از سياوش مي‌گيرد و به مرد سياه‌چرده‌اي مي‌دهد كه با رشك و ترديد به سياوش نگاه مي‌كند. مغازه عروسك فروشي شلوغ است. زن عروسك‌هاي مختلف را امتحان مي‌كند، عروسك ارزاني را برمي‌دارد. سياوش پول را مي‌دهد و به راه مي‌افتند حتما دخترت، دو سه‌هزار تايي عروسك دارد.» زن متوجه منظورش مي‌شود تازه آمده پيش من، قبلا خانه
پدر شوهرم بود.» سياوش اصراري به شنيدن داستان زندگي او ندارد. با زن راهي خانه خودشان مي‌شوند. براي برداشتن بوم و قلم داخل خانه مي‌شود و زن سر كوچه مي‌ماند. پدر و مادرش خانه نيستند. مادر پيغام گذاشته كه شب را خانه مادر بزرگش مي‌مانند. ويرش مي‌گيرد تابلوي زن را توي اتاق خودش بكشد اما فكري موذي باعث مي‌شود نظرش را عوض كند. بوم را برمي‌دارد و از خانه خارج مي‌شود. زن كنار پياده رو ايستاده و با مردي صحبت مي‌كند. سياوش كه مي‌رسد زن از مرد جدا مي‌شود: كجايي بابا؟ اگر ديرتر آمده بودي، رفته بودم.» سياوش به مرد نگاه مي‌كند كه پشت به آنها خميده دور مي‌شود: آره، با همين! پول بيشتري مي‌داد، مشتري هم بود، اما حيف كه دلم برات سوخت سياوش احساس مي‌كند حالت تهوع دارد. خودش را به جوي كنار خيابان مي‌رساند. اما چيزي بيرون نمي‌آورد نجسي خوردي؟Ä زن پشت سرش ايستاد. سياوش دستش را از درخت برمي‌دارد نجسي؟!» تا به خانه زن برسند اين جمله ورد زبان هر دوي آنها است. مي‌گويند و مي‌خندند. به خانه زن كه مي‌رسند پاهاي سياوش سست مي‌شود بفرما، اين هم كاخ ما!» وارد كه مي‌شوند ابتدا پيرزني را مي‌بينند كه گوشه‌اي نشسته و آلبوم عكس جلويش را ورق مي‌زند. زن حبه‌ ترياك را به طرف او پرت مي‌كند و دست سياوش را مي‌كشد و او را با خود به داخل اطاقي ديگر مي‌برد. سياوش به محض ورود متوجه دختري مي‌شود كه گوشه اطاق به خواب رفته است. زن رد نگاه او را دنبال مي‌كند دنيا دخترمه، اسمش را باباش انتخاب كرده! قشنگ است، نه؟ سياوش سرش را به علامت تاييد پايين مي‌آورد و سه پايه و بوم را روي زمين مي‌گذارد. دست زن به طرف دكمه مانتوي نويي كه به تن دارد مي‌رود و آن را باز مي‌كند. سياوش نگاهي به دنيا مي‌اندازد و سرش را پايين مي‌گيرد نترس خوابش سبك نيست » سياوش سر به زير مي‌ماند و زماني سرش را بالا مي گيردكه زن برهنه روي زمين نشسته و نگاهش مي‌كند. دستش به طرف قلم مو مي‌رود آن را برمي‌دارد درون رنگ مي‌زند و بعد روي بوم مي‌كشد . خاك پخش روي هوا به قلم مو مي‌چسبد و همراه رنگ قهوه‌اي روي بوم مي‌لغزد و تن برهنه زن روي بوم شكل عجيبي پيدا مي‌كند .
«آب، باد ، خاك ،آتش»
مرجان مي‌گويد « تو به اين چند خط كج و معوج مي‌گويي كوه؟ سياوش به كاغذ توي دستش نگاه مي‌كند، كوه روي آن طبيعي‌ترين كوه عالم است كه در باد تكان مي‌خورد.كاغذ از دست سياوش رها مي‌شود و توي هوا چرخ مي‌خورد. مادر مي‌گويد«اگر مي‌خواهي عروس من بشوي بايد از روي آتش بپري » مرجان از روي بوته‌هاي خشك كه گر گرفته‌اند مي‌پرد و مي‌گويد سرخي تو از من، زردي من از تو » سياوش مي‌خندد و به لباس‌هاي مرجان نگاه مي‌كند كه شعله‌هاي آتش از آن بالا مي‌رودو تنش را برهنه مي‌كنند. سياوش روي بوم مرجان را مي‌كشد كه شكل آتش شده است و ديگر خودش نيست .
سرهنگ مهرهاي شطرنج را مي‌چيند و بوم و سه پايه را از جلوي سياوش برمي‌دارد .« سياه يا سفيد؟ÿ سياوش منتظر است تا ابر آسمان ببارد و باران ميز و مهرها را خيس كند تا مجبور نشود با سرهنگ بازي كند . سرهنگ گرد روي مهرها را تكان مي‌دهد و مهرهاي سياه را جلوي سياوش مي‌چيند.« شروع كردم!سرباز سفيد را دو خانه جلو مي‌برد. سياوش به هياهوي توي كوچه گوش مي‌دهد . دختران جوان از روي آتش مي پرند.
«كيش!» دست سياوش به طرف وزير سياه مي‌رود . سرهنگ اسبش را از روي صفحه شطرنج برمي‌دارد . مات!» باران شروع به باريدن مي‌كند . آتش توي كوچه خاموش مي‌شود و بوي گل توي كوچه و خيابان مي‌پيچد .
پاييز 81 ــ قزوين


/ 3 نظر / 8 بازدید
ghane

واقعا زيبا بود ..

REZA

خوب بود البته همش را نخواندم

Tiffany

آثغ اخصگس هف لخهدل؟ ّگئ بقخئ [هزفخد ]دفشقهخ...ّ سشص ش حهزفعقث خبNهزن ژشقفثق خد غخعق ذمخل. ُاخعلاف هف صشس زخخم. ّ زشدگف قثشی شدغ خب صاشف غخع صقخفث اثقثو ذعف غثشا. ةعسف سشغهدل اثغ ُاشفگس هف بخق ئث. ژاثزن خعف ئغ ذمخل....هفگس زخخم...*اعلس*ُُهببشدغ