((زمزمه))

با يک سبد پر از برگ اقاقی به پابوس گويش صادقانه چشم هايت می آيم و در افسون پاک و ملايم لحظه های افلاکی زمين خودم را مديون معراج آفتابی می بينم که سپيده اش از ميان شب چشم های تو ظهور می کند و در امتداد جاده های خاکستری معبدی می سازد از جنس نور که آينه هايش مدهوش انعکاس بلوری ثانيه هايند.بی شک تو از زمزمه های ساده و آشنايی که فراموششان کرده بودم آغاز شدی و با پرسه های پريشان يک حس تازه به شب های غزلناک من آمدی و مرا از غم انگيزترين ايستگاه زندگی به جايی بردی که فرشته ها هم نديده اند.تو نهايت يک باور سبزی که ناخود آگاه پروانه ها را مفتون ملاحت اهورايی ات می کنی و روی تمام نبودن هايت خط می کشی...

/ 2338 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يکا

سلام سلام تينای عزيزم ممنونم که ميايی خوشحالم ميکنی چرا آپ نمی کنی ؟؟؟؟؟؟؟

يک متهم

به روزم ۱ ساعت ديگه ميام تلافی ميکنيم حالا خوبه ۳ تا بيشتر نظر نذاشتی بازم به معرفت تينا بيا به روزم

طيب

سلام بزرگوار.ممنونازمحبتهای بی کرانت باز هم از اين کارهابکن. شاد باش و دير زی

فهيمه

سلام خوبی عزيز خيلی وبلاگ قشنگی داشتی. موفق باشی .به منم سر بزن

اوهام

من وقتی توی خيابونای شلوغ راه می رم از خودم می پرسم اين ادما دنبال چی می گردند از اين ور به اون ور می رن؟ ولی توی اين کامنتزار تو هم ادم همچين حسی داره يعنی من گم می شم يا نه؟ اگه يه روزی پات به وبلاگ من رسيد و منو پيدا کردی بگو نه گم نشدی من خوش حال بشم

Sally

jalal khalegh baba akhareshi www.aLaFs.persianblog.ir

امیر علی

سلام ای خدا... کاش لحظه ای باران نمی بارید شاید که نگارم اشکهایم را میدید کاش لحظه ای خورشید نمی تابید شاید که گرمی دستانم را حس میکرد فقط برای چند لحظه........