تولدت مبارک

زادروزت را در اتاقم جشن می گیرم. خودت که نیستی اما عکس چشمانت را روبرو به نگاهم می گذارم تا شاهد باشد که سخت خوشحالم.

زادروزت را ستاره های آسمان جشن می گیرند. تو که دیگر نگاهشان نمی کنی. تو که دیگر به هیچ چیز نگاه نمی کنی. تو که دیگر عشق را فراموش کرده ای. اما من به میهمانی شان می روم و با شعرم خورشید نگاهت را مهمانشان می کنم

( بماند که خورشید غروب کرده  تنها زخمشان را نیشتر می زند)

 

تو زاده می شوی

آفتاب طلوع می کند

 

چشمهایی به روز خیره مانده اند

شب فرا می رسد

 

چشمهایم به تو خیره مانده اند

در شبها و روزهایم...

/ 0 نظر / 13 بازدید